یکشنبه، 21 دی 1399 20:05:48
روز فلسفه با سخنراني موحد، بهشتي، عبدالكريمي، مصلح، شريعتي، سليمان حشمت و صافيان؛

فیلسوف به مثابه خرمگس!

به گزارش عطنا به نقل از اعتماد؛ نشست روز فلسفه عصر سه شنبه ۲ آذر، در سالن شهید عضدی دانشکده ادبیات و زبان‌های خارجی دانشگاه علامه طباطبایی به بیان بیم و امیدهای فلسفه‌پژوهان ایرانی اختصاص داشت. از خلال صحبت‌ها می‌شد حدس زد که استادان فلسفه ایرانی نگرانند و بیمناک، نه فقط راجع به شرایط فلسفه و فلسفه‌ورزی و اوضاع نابسامان رشته فلسفه در ایران که درباره وضعیت جهانی که در آن زندگی می‌کنیم. در این نشست که قرار بود رضا داوری‌اردکانی و محمد مجتهد شبستری و نصرالله پورجوادی و شهین اعوانی نیز در آن حضور یابند، غیر از ضیاء موحد که از منظری منطقی چنان که تخصصش است، به مساله بیم و امید پرداخت، باقی استادان از اوضاع ناگوار منطقه و بلکه جهان سخن گفتند و وضعیت دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم را بحرانی و ناگوار خواندند. در ادامه، گزارشی از سخنان برخی از ایشان از نظر می‌گذرد:

ضیاء موحد، استاد فلسفه و منطق:

انسان منطقی تام وجود ندارد

ضیاء موحد نخستین سخنران این نشست بود که بحث خود را چنین آغاز کرد: عنوان بیم‌ها و امیدها به قدری وسیع است که من مجبورم ساز خودم را بزنم. هر جا که امید هست بیم نیز هست و بالعکس. مساله خیلی عام است. اما اینکه در منطق چطور مطرح شده و ما در کجا ایستادیم و بیم‌ها و امیدها در این رشته‌ای که در آن کامپیوتر آمده، بحثی است که من مطرح می‌کنم. سابقه بحث به دوران یونان بازمی‌گردد. آنجا بازار جدل و مباحثات گرم بود. در نتیجه در دادگاه‌هایی که تشکیل می‌شده، وکیل و موکل نگران بودند که بحث را می‌بازند. بازار مغالطات نیز گرم بوده، در نتیجه تصمیم گرفتند آن را مطرح کنند.

وی در ادامه گفت: به خاطر دارم در دانشگاه امام صادق(ع) یک ترم درس مغالطات را دادم و دانشجویان گفتند با این توصیف شما پس در بیشتر خطابه‌ها مغالطه است؟ گفتم بله، اصولا بخش زیادی از خطابه‌ها پایه و اساسی از نظر بحث منطقی ندارد و این ایجاد هراس می‌کند و ذهن دانشجویان و دانش‌آموزان ما را درست بار نمی‌آورد. تعداد مغالطات بیداد می‌کند. در کتب قدیم مغالطات را به ١٣ طبقه تقسیم کرده بودند و الان صحبت از ٢٠٠ طبقه است. زیرا با پیچیده شدن استدلال‌ها، مغالطات نیز زیاد می‌شود. بعضی استدلال‌ها به قدری پیچیده است که فهم خود آنها دشوار است. این مغالطات جدید بسیار پیچیده شده‌اند.

موحد در ادامه به سهروردی به مثابه یکی از بزرگ‌ترین منطق‌دانان قدیم اشاره کرد و گفت: کسی که به مساله مغالطات خوب توجه کرده است، سهروردی است. سهروردی کتاب تلویحات را نوشت و استاد مسلم و مسلط منطق قدیم بود. اما وقتی به حکمت اشراق رسید، گفت می‌خواهم منطق را ساده کنم و تا حدی نیز آن را ساده کرده است. من منطق سهروردی را برای نخستین بار فرمولیزه کرده‌ام. او وقتی به مغالطات می‌رسد، مفصل بحث می‌کند. او در این کتاب می‌گوید: «ما در این کتاب از جهت اعتماد خود بر کتبی که در این علم منطق تصنیف کرده‌اند، به این اندازه بسنده کرده‌ایم و در مغالطات به کثرت پرداختیم، تا اهل بحث بدان مهارت یابند، زیرا اهل بحث در حجت‌های گروهی و جماعتی از مردم بیشتر غلط می‌یابند تا صحیح و نفع در آگاهی از مواضع غلط کمتر از نفع در موارد صحیح نیست».

موحد در بخش دیگری از سخنانش با تاکید بر مغالطاتی که در فلسفه وجود دارد، گفت: انسان منطقی تام وجود ندارد. چنین چیزی از نظر منطقی قابل اثبات است. بنابراین باید متوجه باشیم که همیشه در استدلال‌های‌مان اشتباهاتی پیش می‌آید. ما الان در عصر کامپیوتر هستیم. یکی از مسائلی که از سال ١٨۵٢ تا ١٩٧۶ مطرح و حل شد، مساله چهار رنگ است. این مساله می‌گوید اگر یک نقشه جغرافیایی داشته باشیم، چند رنگ می‌خواهید که این نقشه را رنگ کنید، اما هیچ دو کشوری که کنار هم هستند، رنگ‌شان یکی نباشد؟ صورت مساله مشخص است. اما سال‌ها طول کشید تا بالاخره در سال ١٩٧۶ کامپیوتر این مساله را حل کرد. کامپیوتر جوابی داد که با دست انسان غیرقابل محاسبه است. اما اگر کامپیوتر میان کار کردن در جایی خراب شد، از کجا به پاسخ آن اطمینان کنیم. جواب شاید این باشد که باید کامپیوتر سریع‌تری بیاوریم. اما اگر جوابی که داد با قبلی یکی باشد، می‌توانیم با تقریب بالا بگوییم که جواب درست است. اما اگر جواب دوتا باشد، مساله به استقرای علمی و نه ریاضی بدل می‌شود. در صورتی که ما از ریاضیات و منطق توقع پیشینی بودن را داشتیم. در حالی که الان در پیچیدگی‌ها به جایی رسیدیم که می‌گوییم در بسیاری از جاها متوسل به استقرا می‌شویم. یعنی مساله را در این ببریم که چند کامپیوتر چطور مساله را حل کرده‌اند. در این زمینه مثال و مغالطات و… بسیار زیاد است.

رضا سلیمان حشمت، استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی:

روزگار ما عصر خوف و رجا است

سلیمان حشمت بحث خود درباره بیم‌ها و امیدها در رشته فلسفه را با تاکید بر تاریخ شروع کرد و گفت: همیشه بیم‌ها و امیدها بوده است و خواهد بود. حدود ١٠٠ سال پیش از این وقتی جنگ جهانی اول به وقوع پیوست، با توجه به کشتار زیادی که رخ داد، خوش‌بینی قرن هجدهمی و نوزدهمی به پایان رسید و اروپاییان دچار ناامیدی شدند و برخی از متفکران‌شان چون اشپنگلر از زوال غرب سخن گفتند. این وضعیت را باید با امیدی که کندرسه در قرن هجدهم داشت، مقایسه کرد، وقتی در زندان منتظر مرگ با گیوتین بود، در حالی که نوشته‌هایش سراسر امید به آینده‌ای شکوفا و بسیار عالی داشت. در یونان باستان نیز حتی می‌توان گفت نهضتی که سقراط و افلاطون ایجاد کردند، برای نجات از وضعی بود که در یونان پیش آمده بود و یونان به سراشیبی زوال و انحطاط گرفتار آمده بود و به درستی سقراط که خودش را خرمگس آتنی‌ها می‌نامید، این نکته را متوجه شده بود و دیری نپایید که یونان باستان فروپاشید و یونان بخشی از امپراتوری رم شد و دوره یونانی‌مآبی آغاز شد.

این استاد فلسفه غرض خود از این مثال‌ها را چنین بیان کرد: بنابراین همیشه بیم و امید در تاریخ بوده است و وقتی فرهنگی رو به افول می‌رود، بحث بیم و امید و خوف و رجا مطرح می‌شود. غیر از جنبه تاریخی، به‌طور کلی برای هر فردی یا جمعی این مساله مهم است و این موضوع توجه را به آینده جلب می‌کند.

وی بحث را با تماثل و تشابهی با آنچه عرفا درباره خوف و رجا گفتند و وضع تاریخی امروز بشر ادامه داد و گفت: عرفا گفته‌اند که وضع مومن همیشه بین خوف و رجا است و نه خوف به تنهایی و نه رجا به تنهایی مناسب حال مومن نیست. وضع بینابینی یعنی بین خوف و رجا، وضعی است که به خوبی ما امروزه با آن مواجه هستیم. یعنی در وضع کنونی ما بحث خوف و رجا اساسی است و ما نمی‌دانیم چگونه باید به آینده بنگریم. گاهی خوش‌بین هستیم، وقتی امور مطلوب و پسندیده‌ای را می‌بینیم و گاهی مایوس می‌شویم. این وضع شرایط تاریخی و فعلی ما است که بشر امروز با آن درگیر است و اختصاص به جغرافیای خاصی ندارد. تاریخ بشری در چنین وضعیتی گرفتار آمده است. وضع خوف و رجا برای مومن البته پسندیده است، اما خوف و رجا به لحاظ تاریخی را نمی‌دانم پسندیده است و تحملش آسان نیست. زیرا انسان دوست دارد خوش‌بین باشد و با خوش‌بینی زندگی کند. اما وقتی اسباب خوش‌بینی مهیا نباشد، نوعی حماقت است. بدبینی هم البته خوب نیست. می‌گویند شوپنهاور بدبین بوده است. نیچه می‌گفت شوپنهاور می‌خواست بدبین باشد اما بدبین نبود. او در یکی از گزین‌گویه‌هایش درباره شوپنهاور چنین می‌گوید.

سلیمان حشمت در ادامه گفت: اما بدبینی و خوش‌بینی یا بیم و هراس امروز ما تاریخی و وجود شناختی است و اختصاص به وضعیتی دارد که آن را پست مدرن می‌خوانند. زیرا در دوره مدرن که مارکس نماینده آن است، اگرچه انتقادهای تندی مطرح می‌شد، اما در نهایت شرایط خوش‌بینانه بود. اما در وضع پست مدرن شرایط خوش‌بینانه نیست.

بحث من این است که ما در روزگاری زندگی می‌کنیم که هر دو نوع خوف و رجا گریبانگیر ما است. این یک مرحله تاریخی است که در آن قرار داریم و مقامی است که متفاوت با دوره‌های قبل است. البته در عین حال چنان که هایدگر گفته در این وضع نیست‌انگارانه، خود نیست‌انگاری طلیعه‌ای برای امیدهای تازه است.

محمدرضا بهشتی، استاد فلسفه دانشگاه تهران: 

اصل فلسفه حیرت است

محمدرضا بهشتی خود فلسفه را تلاشی میانه بیم و امید خواند و گفت: سخن بر سر فلسفه نه به مثابه یک رشته آکادمیک و حوزوی که جماعتی به عنوان معلم و گروهی تحت عنوان طلبه و دانشجو به آن اشتغال دارند، فلسفه‌ای که نسبتش با زمانه‌ای که در آن به سر می‌بریم نامعلوم است و اگر اساسا دغدغه و پرسشی داشته باشد، نه بر آمده از زندگی است و نه با زندگی گره می‌خورد. بلکه مقصودم فلسفه‌ای است که با متن زندگی گره می‌خورد و سرآغازش (آرخه) چنان که افلاطون و ارسطو گفتند، حیرت است. البته هر حیرتی چنین نیست. بلکه حیرتی که ناشی از خارج شدن چیزها از بداهت پیشینی شان است. این حیرت باعث می‌شود یکه بخوریم. چنین حیرتی ما را به تکاپو و پرسش وا می‌دارد.

این استاد فلسفه گفت: اما چرا مواجهه با آنچه ناشناخته است و از بداهتش خارج شده، ما را به سمت پرسش، آن هم فلسفی می‌کشاند؟ آیا ممکن نبود واکنش ما طور دیگری باشد؟ البته پرسش فلسفی، هر پرسشی نیست. اما این حیرت ما را به طلب چرایی و چگونگی می‌کشاند تا آن را از غرابتی که دارد، خارج کنیم و بتوانیم آن را از نوع خود و خودی کنیم. البته فلسفه خود این تلاش برای از آن خود ساختن است و مادامی که این تلاش است، فلسفه است.

بهشتی به واژه آرخه اشاره کرد و گفت: آرخه به معنای مبدا زمانی و مکانی است، اما علاوه بر آن به معنای اصل حاکم بر هر چیزی و آن چه باعث می‌شود یک چیز آن چیز باشد، است. بنابراین اگر سرآغاز یا آرخه فلسفه حیرت است، آنچه باعث می‌شود فلسفه زنده باشد و نو به نو بتواند وجودش را آشکار کند، همین حیرت است. فلسفه‌ای که مجال نمی‌دهد پاسخ ما قطعی تلقی شود و ما به آن بسنده کنیم.
وی در ادامه به کاربرد اصطلاح فیلوسوفوس (ریشه اصطلاح فلسفه) نزد سقراط اشاره کرد و گفت: در آغاز فلسفه واژه فیلوسوفوس در برابر سوفوس مطرح شد. سوفوس به معنای داناست. به خاطر داریم چطور سقراط افلاطونی با لحن طنزآمیزی به نقد سوفیست‌ها، سوفوس را نفی می‌کرد و در مقابلش فیلوسوفوس یعنی دوستداری دانش را مطرح کرد. نقد سقراط بر سوفیست‌ها به سه گمان غلط ایشان بود، اولا سوفیست‌ها گمان می‌کنند، دارایی را دارند، یعنی مالک دارایی هستند، ثانیا ایشان گمان می‌کنند می‌توانند این دارایی را مثل هر دارایی دیگری در اختیار دیگران بگذارند، ثالثا سوفیست‌ها گمان می‌کردند می‌توانند در ازای این دارایی که در اختیار دیگران می‌گذارند، اجرتی بگیرند. سقراط می‌گفت هر سه مدعا گزاف است، زیرا از نظر او اولا دانایی دارایی نیست و به ملک کسی در نمی‌آید. ثانیا آنچه به ملکیت در نمی‌آید را نمی‌توانیم در اختیار دیگران بگذاریم، ثالثا وقتی چیزی را نمی‌توانیم در اختیار دیگران بگذاریم، نمی‌توانیم در ازایش طلب اجرت کرد. گاهی می‌اندیشم مصداق اتم سوفیستی که سقراط نقد می‌کند، همین ما معلمان فلسفه هستیم.

بهشتی در ادامه گفت: سقراط در مقابل، فلسفه را تلاشی برای از آن خود کردن دانایی می‌داند. تلاشی که از یکسو می‌داند هرگز نمی‌تواند مطمئن باشد که آن چه را هست، همان‌گونه که هست در‌یابد و از سوی دیگر بیم این را دارد که پیشداوری‌های ما که به ناگزیر مددکار ما در این مسیر هستند، به حقیقت زور گفته باشند و حتی حقیقت را مسخ کرده باشند. فلسفه تلاشی میان بیم و امید است. فلسفه این کوشش جست‌وجوگرانه است و مادام که اندیشه، اندیشه بشری است، چنین خواهد بود. کسانی که از موضع فلسفه سخن می‌گویند، جست‌وجوگرانه و محتاطانه سخن می‌گویند؛ به لوازم و پیامدهای هر چه می‌گویند، تا جایی که افق دید مجال می‌دهد، ملتزم هستند زیرا می‌دانند که همه‌چیز را نمی‌دانند.

وی در ادامه گفت: فیلسوف از روی تحکم سخن نمی‌گوید. کسانی که از روی تحکم سخن می‌گویند یا کسانی هستند که مدعی وصل هستند و مدعی این هستند که حقایق را چنان که هست (کما هی هی)، در اختیار دارند. البته شنیده‌ایم که کسانی که مدعی وصل هستند، کمتر سخن می‌گویند و چه بسا مهر سکوت بر لب زده‌اند چون نیازی به سخن گفتن ندارند. اما در مقابل برخی که محکم سخن می‌گویند، به علت آن است که به لوازم و پیامدهای سخن شان آگاه نیستند. محکم سخن گفتن البته جاذبه دارد، اما واقعیت آن است که در مورد برخی از افراد می‌توان گفت علت سخن گفتن محکم شان این است که نمی‌دانند.

بهشتی در پایان گفت: برخی کسانی که سال‌هاست در زمینه فلسفه می‌اندیشند نیز گویی در قلعه محکم برج و بارو نشسته‌اند و گمان شان بر این است که نگهبانان حریم این قلعه هستند. این افراد هر چه هستند، فیلسوف نیستند. فلسفه‌ای که با آرامش کاذب داشتن حقایق آنچنان که هستند، بیان می‌شود، فلسفه نیست. تنها نامی از فلسفه بر آن است. بنابراین تلاش و کوشش و کشش و دشواری که در مسیر فلسفه طی می‌کنیم برای آنکه خودمان را به حقیقت نزدیک کنیم، خودش فلسفه است و در زمانه ما که پرسش‌های متعددی پدید آمده، آنچه بیش از همه ارزشمند است، خود این تلاش است.

محمدجواد صافیان، استاد فلسفه دانشگاه اصفهان:

گسیختگی از ریشه‌ها

محمدجواد صافیان بحث خود را با نقل جمله‌ای از نیچه آغاز کرد و گفت: نیچه می‌گوید برهوت سر برآورده است، وای به حال آنان که برهوت را انکار کنند. نیچه در این جمله عمق نیست انگار و نیهیلیسمی را که از نظر تاریخی شروع شده و بیش از ١٢٠ سال از زمان آن گذشته را بیان می‌کند. زندگی اساسا با امید شروع می‌شود و همه انسان‌ها و جوامع انسانی هم در سطح فردی و هم در سطح جمعی با امید می‌زیند و با امید زندگی را طی می‌کنند. اما لزوما امید به عنوان مساله برای ایشان مطرح نمی‌شود. وقتی امید تبدیل به مساله می‌شود که در آن تزلزل ایجاد شده و انسان‌ها خواه در سطح فردی یا اجتماعی احساس می‌کنند، امیدهایی که به نحو ضمنی داشتند، در حال از دست رفتن است.

وی در ادامه گفت: بنابراین وقتی بحران دامنگیر می‌شود، بحث امید مطرح می‌شود. امروزه شاهدیم که بحران به اشکال بسیار متنوعش جهان ما و به خصوص منطقه ما را در بر گرفته است و بحران‌های متنوع و زیادی ما را تهدید می‌کند.صافیان با بحرانی خواندن وضع کنونی تاکید کرد: این بحرانی بودن صرفا در حد آن چه گفتیم باقی نمی‌ماند و به نظر می‌رسد ریشه بسیار اساسی‌تری دارد. چنان که از نیچه نقل کردیم، نیچه بحران را برهوت می‌خواند. این برهوت خود را در جنبه‌های مادی و معنوی آشکار می‌کند. اما مساله این است که نسبت ما با این بحران‌ها چیست؟ بحران در درجه نخست بیشتر انسان‌ها را از نظر احساسی و عاطفی تحت تاثیر قرار می‌دهد و در ایشان یاس روان‌شناختی به وجود می‌آورد. اما با یاس روان‌شناختی نمی‌توان بحران را چاره کرد. آنچه مهم است و شاید با آن بتوان بحران را چاره کرد، درک عمیق بحران و اعتراف به آن است، یعنی نباید بحران را انکار کنیم. امروزه وضعیت ما به نحوی است که بسیاری از بحران‌ها را انکار و توجیه می‌کنیم و آنها را به رسمیت نمی‌شناسیم.

صافیان در ادامه به تفسیر هایدگر در تفسیر سخن نیچه (برهوت سر برآورده است) اشاره کرد و گفت: هایدگر برای فهم منظور نیچه توضیحی راهگشا ارایه می‌کند. برهوت نوعی امحا و نابودکردن و ویران‌سازی است. اما هایدگر میان دو معنا تمییز قایل می‌شود: یکی ویران کردن و دیگری نابودسازی. به نظر هایدگر برهوت صرفا نابود نمی‌کند، بلکه برهوت در جمله نیچه نه تنها آنچه موجود است را از بین می‌برد، بلکه استعدادهای ایجاد و تولید را نیز از بین می‌برد. بنابراین بحران به معنای اساسی، آن است که استعداد و قوه و امکان ایجاد و خلاقیت و به وجود آوردن از بین رفته است و این همان نیست‌انگاری زمانه ما است.

صافیان در ادامه گفت: به نظر هایدگر از بین بردن خلاقیت توسط برهوت آن است که یاد و خاطره را از انسان‌ها می‌گیرد و می‌زداید و از ایشان خاطره‌زدایی می‌کند. این ممکن است به نظر ما مساله کم‌اهمیتی باشد. اما منظور هایدگر این است که آنچه ما را با ریشه‌ها و سنت‌ها، از طریق یادها و یادآوری سرچشمه‌هایی صورت می‌گیرد که ما با آنها ارتباط داریم. اگر این ارتباط گسیخته شود، وضع کنونی پدید می‌آید، یعنی وضعیت گسیختگی. در وضعیت گسیختگی همواره در حالی زندگی می‌کنیم که بی‌نسبت با آینده و گذشته است. این استاد فلسفه در پایان گفت: اگر این تهدیدها اساسی است، امید تنها آنجاست که به عمق تهدیدها و بیم‌ها آگاهی یابیم.


بیژن عبدالکریمی، استاد فلسفه و پژوهشگر:

یگانه امید راستین بشر

نظر به اینکه من بیم‌ها و امیدهای جامعه خود را مستقل از وضعیت جهانی می‌بینم می‌کوشم که نگرانی‌های خود را ابتدا در یک چشم‌انداز جهانی و بعد در یک چشم‌انداز بومی و محلی که مستقل از وضعیت جهانی است مطرح کنم. در روزگار کنونی که از آن به جهان پست مدرن تعبیر می‌شود، بشر روزگار ما با برخورداری از دو تجربه بزرگ تاریخی عالم سنت و مدرن، ایمان خود را به همه نظام‌های ایدئولوژیک و متافیزیک از دست داده است. با این چشم‌انداز شاید بتوانم همه بیم‌ها و امیدهای خود را درباره جهان کنونی چنین خلاصه کنم. نخستین بیم، بی‌متافیزیک شدن جهان است و دومین آن را می‌توان فقدان امنیت انتولوژیک دانست. خطر بعدی نیز موج سوم نیهیلیسم است. من با بودریار کاملا موافق هستم که در دهه‌های کنونی بعد از رنسانس و عصر روشنگری، با موج سوم نیهیلیسم رو به رو هستیم که با معنای قبل آن، متفاوت است. در روزگار ما فرهنگ و تفکر به امری تزیینی در زندگی بشر تبدیل شده و اخلاق رمگان رواج یافته است.

اما در یک چشم‌انداز بومی، وضعیت چند دهه اخیر را اینگونه خلاصه می‌کنم؛ روزگار ما را می‌توان آغاز یک پایان تلقی کرد. منظور اینکه در واقع روح تاریخی سنت ما در چند دهه اخیر به پایان رسیده است. نسل‌های جدید در واکنش با این وضعیت، با شور و شوق خود را آغازگران راهی جدید می‌پندارند. آنان در مسیری گام گذاشته‌اند که در خاستگاه اصلی خود یعنی در غرب مورد تردیدهای جدی قرار گرفته است و از ارزش‌ها و نگرش‌هایی در جهان دفاع می‌کند که در خاستگاه اصلی خود به پایان رسیده است. ما در وضعیتی زندگی می‌کنیم که همه بت‌های قبیله‌ای‌مان در کنار دیگر بت‌های جهان شکسته است. امروز قبیله من، همه توتم‌های خود را داده است و زندگی یک قبیله، بی‌هیچ توتمی می‌تواند بسیار خطرناک و نگران‌کننده باشد. اما همان نقطه‌ای که برای همه محل بیم است می‌تواند نقطه راستین امید باشد. ما در جهانی بی‌معنا زندگی می‌کنیم اما در ورای همه بیم‌ها و امیدهای جهان ما، در ذات جهان و در ذات زندگی حقیقتی نامتعین خود را آشکار می‌کند و این حقیقت می‌تواند یگانه امید راستین بشر باشد.

علی اصغر مصلح ،استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی:

سه خاستگاه بیم و امیدهای ایرانیان

سخن من درباره بیم و امیدهای تاریخی ایرانیان است. به گمان من، هر فرهنگ لایه‌های مختلفی دارد و کنش و اندیشه هر قوم برخاسته از بیم و امیدهایی است. به نظر می‌رسد برای ریشه یابی بیم و امیدهای ایرانیان می‌توان به کتیبه‌ای در تخت‌جمشید اشاره کرد که منسوب به داریوش است. این کتیبه گویای عمیق‌ترین بیم و امیدهای ایرانیان در طول تاریخ آنان است. به نظر می‌رسد متعلق بیم و امید ما ایرانیان، سپاه دشمن، دروغ و خشکسالی است که در این کتیبه آمده است. ایرانیان در طول تاریخ، همیشه به دشمن اندیشیده‌اند، همیشه از خشکسالی ترسیده‌اند و همیشه به علت پایبندی به آیین راستین، از دروغ بیم داشته‌اند. به نحوی دو منشا اول به اقلیم ایران بازمی‌گردد و می‌دانید که در پیدایش اجزای یک فرهنگ، توجه به اقلیم و تجاربی که یک قوم در آن اقلیم پیدا می‌کند پایه‌های آن فرهنگ است. ایرانیان همیشه در تهدید دشمن بوده‌اند و شاید هیچ کشوری به اندازه ایران به دیگری دشمن نیندیشیده است. مساله دوم اقلیم ایران است، مهم‌ترین معضل ایرانیان در طبیعت همیشه آب بوده است. مساله سوم، دروغ است.

شاید به این دلیل که آیین ایرانیان، راستی بوده است همیشه از ناراستی ترسیده‌اند. هگل در درسگفتارهایی درباره دین، وقتی سیر پیدایش ادیان را می‌آورد چیزی را به ایرانیان نسبت می‌دهد. به نظر او، توجه به تعارض و دوگانگی و به ویژه مساله دین زرتشت و تاریکی و روشنایی، کشف ایرانیان است. ایرانیان در سیر تطور آگاهی، نقطه‌ای هستند که خیر و شر کشف می‌شود و دین ایرانیان، دین خیر است و شر و ایرانیان همیشه می‌خواسته‌اند اهل راستی باشند و شاید یکی از ویژگی‌های فرهنگ ایرانیان در قیاس با سایر فرهنگ‌ها این است که ایرانیان همیشه تقابل اندیش بوده‌اند. به نظر می‌رسد ما ایرانیان، شر را وارد فرهنگ غرب و یونانیان کرده‌ایم. در تاریخ تفکر، این تقابل کار ما ایرانیان است که البته این گفته نیاز به تحقیق بیشتری دارد و من فقط به عنوان یک سررشته آن را ذکر می‌کنم. فهم ما از دشمن و مساله راستی و ناراستی یک ویژگی به فرهنگ ایرانیان داده و آن تقابل اندیشی است و به نظر می‌رسد می‌توان بسیاری از پاره‌های فرهنگ ایرانی در فلسفه، شعر، اعتقادات و باورها و… را با توجه به این سه خاستگاه بیم و امید تحلیل کرد.

خبر: عاطفه شمس- محسن آزموده؛ روزنامه اعتماد

تصاویر نشست: 

نظرات (0)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *