یکشنبه، 21 دی 1399 12:36:56
اندر باب پرسش‌های جدی فلسفی

فلسفه یا خوشبختی | کدامیک مقدم‌اند؟

فلسفه برای زندگی یا زندگی برای فلسفه؟ آنچه در پیوند میان فلسفه با خوشبختی و بهروزی مطرح می‌شود، خود گویای اشکال دیگری از پیچیدگی‌ها در این زمینه است.

به گزارش عطنا، «بزرگداشت روز جهانی فلسفه»، ۱۰ آذر ماه، با حضور سیزده سخنران، به همت موسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفه ایران به صورت مجازی برگزار شد. این بزرگداشت در دو بخش دیگر ارتباط معنویت دینی با سلامت و سلامت از منظر جالینوس هم پیگیری شد که مشروح آن در عطنا ارایه شد.

پیوند فلسفه با خوشبختی

بخش سوم بزرگداشت جهانی فلسفه به پیوند میان فلسفه و خوشبختی می‌پردازد. مسعود زنجانی، پژوهشگر حوزۀ ادبیات و فلسفه در این خصوص نکات جالبی ارایه کرد:

نظرگاه کلی من در این گفتار می­تواند این باشد که تمام تاریخ فلسفه، تاریخ نظریه­‌های متفاوت، متنوع و متضاد در ارتباط با خوشبختی است؛ اما چرا این نظرگاه‌­ها، نظرگاه­‌هایی تا به این حد متضاد هستند.

با اشاره به اینکه هر دو پرسش «فلسفه چیست؟» و «خوشبختی چیست؟» پرسش­‌های فلسفی هستند و با یادآوری اینکه پرسش‌­های فلسفی پرسش‌­هایی هستند که پاسخ یگانه و مطلق ندارند، می‌توانیم بگوییم به همین دلیل هم هست که ادراکات مختلفی که فیلسوفان از این دو  موضوع داشتند، منجر به این تفاوت آرا و نظراتشان می‌شد.

سوال دیگری که شاید اینجا مطرح شود، تقدم و اولویتی هست که ما باید برای این دو پرسش در نظر بگیریم؛ آیا اندیشه­‌ها و تعاملات ما ابتدا باید در ارتباط با موضوع فلسفه باشد یا در ارتباط با موضوع خوشبختی؟

در اینجا هم می‌توان گفت که نظرات یکسان وجود ندارد اما نظرگاه من این است که این دو موضوع با یکدیگر پیوند درونی دارند و به همین دلیل هم اندیشه‌هایی که ما در ارتباط با هر یک داریم، مکمل هم هستند.

فلسفه و اندیشه­‌های ما در ارتباط با آن می تواند به چیستی خوشبختی و تاحدی چگونگی آن کمک کند، اما اندیشه­‌ها و برداشت‌­های ما می‌تواند چرایی فلسفه را برایمان روشن کند و این بسیار مهم است و بدین معناست که تعامل در رابطه با خوشبختی، پایه‌­ای‌­ترین تعاملی است که آدمی می­‌تواند داشته باشد. در یونان باستان که خاستگاه فلسفۀ اروپایی یا غربی است هم این موضوع فوق‌­العاده مهم تلقی می­‌شود.

اگرچه به طور صحیح ما نظرگاه‌­هایی دربارۀ خوشبختی را از زمان دو فیلسوف بزرگ، یعنی افلاطون و ارسطو داریم، این به هیچ وجه به آن معنا نیست که فیلسوفان ماقبل آن‌ها، اندیشه­‌هایی در ارتباط با خوشبختی نداشتند؛ حتی می‌­شود اینگونه بیان کرد که از قضا فیلسوفانی که به طور صریح به این موضوع نپرداخته­اند و ما باید با کوشش‌­های تفصیلی، نظرگاه­‌های آن‌ها را استخراج و باز تولید کنیم، در ارتباط با خوشبختی اندیشه‌های کارآمد و روزآمدتری دارند. تمام تاریخ فلسفه بستر نظرگاه‌­های مختلف در ارتباط با خوشبختی است.

ما در زمانه‌ای به سر می­‌بریم که فلسفه در همین ارتباط به طور اساسی رنج می­‌برد و دچار بحران شده است، یعنی اینکه ما نظرگاه‌­ها و نظریه‌­های متناسبی برای زندگی عملی خودمان و به طور خاص خوشبختی نداریم.

این بحران فلسفه، یک بحران موضعی برای یک رشته دانشگاهی نیست، چنان که خواهم گفت فلسفه در آن خاستگاه اصیل خودش و جایگاه رفیعی خودش در سنت اروپایی، پیوند تنگاتنگی با زندگی انسان­‌ها و مهم‌­تر از همه با خوشبختی داشته است.

چنان که پیر آدو فیلسوف فرانسوی می‌­گوید از اواخر قرون وسطی، شکافی میان فلسفه و زندگی ایجاد می­‌شود و آن پیوند تنگاتنگ و ناگسستنی که در آن فلسفه باستانی وجود داشته است، تقریباً از بین می‌رود و اکنون ما در همان وضعیتی به سر می­بریم که من از آن به عنوان بحران فلسفه یاد کردم.

اگر که ما درک درستی از فلسفه نداشته باشیم و این که فلسفه برای زندگی است نه زندگی برای فلسفه را فراموش کرده باشیم، آن وقت هرچقدر ما فلسفه را ترویج کنیم، دستاوردهای جدی به دست نخواهیم آورد.

اندیشه‌­های کسانی که با معیار خوشبختی فلسفه و تاریخ آن را آسیب‌شناسی کرده‌اند، می‌تواند فوق‌­العاده برای ما روشنگر باشد. داستایوفسکی که شاید با تعاریف رایج از فلسفه، فیلسوف شمرده نشود، یکی از آن‌ها است؛ همان کسی که نیچه می‌گوید تنها کسی است که به من در روانشناسی چیزهایی آموخته است؛ نیچه هم یکی دیگر از آن‌ها است.  بگذارید من سخنم را با دو نقل قول از داستایوفسکی ادامه دهم.

دو نقل از داستایوفسکی

داستایوفسکی، هم در کتاب برادران کارامازوف و هم در آن داستانی که تحت عنوان رویای یک آدم ابله نوشته است، می‌گوید آگاهی از خوشبختی مهم است، اما نه مهم­تر از خود خوشبختی.

در جای دیگری این را به این شکل بیان می­کند که شناخت زندگی را دوست داشته باش، ولی نه بیشتر از خود زندگی. معنای خوشبختی را دوست داشته باش، اما نه بیشتر از خود خوشبختی و حتی می‌گوید اینکه آگاهی از خوشبختی مهم­تر از خود خوشبختی است، منطقی است که باید علیه آن جنگید. جمله مهم دیگری هم از داستایوفسکی سراغ داریم و آن «همه ما خوشبختیم فقط اگر بدانیم» است.

خوب اگر این جمله را با آن نقل‌قول‌های قبل با هم بیندیشیم به نظر می‌­رسد که تعارض دارند. اما در آن نقل قول‌ها به نظر می‌­رسد که آگاهی از خوشبختی را در وهله بعد از خود خوشبختی قرار می‌دهد؛ چطور می­شود این‌ها را با یکدیگر جمع کرد. ما به یک دانایی در ارتباط با خوشبختی نیاز داریم، اما این دانایی در جهت باید باشد، محدوده این دانایی و آگاهی فوق العاده مهم است. می‌­توانیم این گونه بگوییم که ما ادراکات و برداشت‌های مختلفی از خوشبختی داریم.

شکل خوشبختی در هر فرهنگ

وقتی ما در یک سنت، در یک فرهنگ و در یک تعلیم و تربیت زاده می­‌شویم، خوشبختی را به شکل خاصی به ما القا و تلقین می‌کنند؛ این‌ها می‌شود شبه خوشبختی، این‌ها را به یک معنا می‌توانیم ایدئولوژی­‌های خوشبختی بدانیم، به یک معنا آن‌ها بدبختی هستند.

آگاهی از خوشبختی همیشه آگاهی از انواع ‌مختلف بدبختی است، یعنی اگر که ما بدبختی را در اشکال پیچیده خودش نشناسیم هرگز نمی­‌توانیم به خوشبختی دست پیدا کنیم. ضرورت فلسفه و به یک معنا ضرورت خردورزی همین است که به ما نشان دهد چه تصورات مخدوشی در ارتباط با خوشبختی داریم.

ما نخستین جملات در ارتباط با موضوع خوشبختی را در سنت فلسفه غربی و اروپایی نزد افلاطون و بعداً به شکل خیلی مدون نزد ارسطو می­‌بینیم. ارسطو می­گوید تمام زندگی انسان، تمام فعالیت­هایی که انسان در زندگی­اش می­‌کند، معطوف به یک هدف خوب نهایی است که آن هدف از نظر ارسطو خوشبختی است.

محتوای خوشبختی نزد افراد مختلف متفاوت است؛ ارسطو نکتۀ مهمی مطرح می‌کند که همه تمایل به خوشبختی داریم، ولی همه توانایی آن را نداریم؛ خوشبختی یک دستاورد یا بهتر است بگویم یک رنج­‌آورد است؛ کدام رنج؟ رنج خرد.

در فلسفه یونان به طور خاص در نظر ارسطو، فقط خردمندان هستند که می‌­توانند خوشبخت شوند. همه می‌­خواهند خوشبخت شوند، خودآگاه یا ناخودآگاه، اما اینکه چه چیزی را خوشبختی بدانند یا به تعبیر ارسطو چه چیزی را در زندگی خودشان هدف غایی قرار دهند، متفاوت است.

فلسفه و خردورزی می­تواند بینش ما را وسعت و عمق دهد، آن وقت هست که ما می‌توانیم از گمراهی در ارتباط با محتوای خوشبختی بیرون بیاییم و انواع بدبختی را بشناسیم. بگذارید از پیر آدو فیلسوف فرانسوی صحبت کنم که بر فوکو هم خیلی تاثیر گذاشت. پیر آدو بیشتر به فلاسفه پساارسطویی یا آن مکاتب یونانی مآبی برمی­‌گردد؛ مثل رواقیان، اپیکوریان، تردیدگرایان و نوافلاطونی­ها. پیر آدو نشان می­دهد که از قضا نزد آن‌ها هست که ما این پیوند جدی  فلسفه و زندگی، فلسفه درمانی و فلسفه برای خوشبختی را می‌بینیم.

فلسفه نگرش عینی است

بگذارید من نقل قولی را از پیر آدو برای شما بخوانم. «فلسفه یک نگرش عینی و سبک زندگی معین است که کل وجود را درگیر می­‌کند؛ بنیان عمل فلسفی صرفاً سطح شناختی نیست، بلکه سطح خویشتن و هستی است، این یک جور شدن است که ما را پُرتر و بهتر می­کند؛ تحولی است که کل زندگی ما را زیر و رو می‌کند، یعنی کسی که آن را از سر می‌گذراند، زندگی­اش تغییر می­کند؛ فرد را از وضع غیر اصیل زندگی که ناخودآگاهی بر آن سایه انداخته و نگرانی او را به ستوه آورده است، به وضع اصیل زندگی ترفیع می‌دهد که در آن به خودآگاهی می­رسد، یعنی بینش دقیق از دنیا، آرامش درون و آزادی دارد».

اما چنانکه گفتم پیر آدو می‌گوید فلسفه از اواخر قرون وسطا و بعد در امتداد آن در دوره جدید، به یک گفتار نظری تقلیل پیدا می­‌کند. از نظر پیر آدو، فلسفه در یونان باستان همیشه همراه با این گفتار نظری بوده است.

پیوند سلامت با بهره‌ورزی

در ادامه نشست، امیرحسین خداپرست، استادیار گروه فلسفۀ غرب موسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفه ایران پیوند میان سلامت و بهروزی پرداخت:

رویکرد قابلیت محور رویکردی است که در یکی دو دهه اخیر در مطالعات توسعه، مطالعات شادکامی و مطالعات اجتماعی رویکردی مطرح و قابل توجه بوده است ولی در جامعۀ ما شاید کمی کمتر به این رویکرد توجه شده است.

رویکرد قابلیت محور یک رویکرد نظری هنجاری است که دو ادعای هنجاری اصلی دارد؛ ادعای اول این است که آزادی افراد در دستیابی به بهروزی، اهمیتی اخلاقی و بنیادین دارد، اهمیتی که ما به هیچ وجه نمی­‌توانیم آن را نادیده بگیریم و ادعای دوم این است که ما این آزادی را در قالب قابلیت‌های افراد، یعنی باید فرصت­‌هایی را که برای چگونه بودن، چگونه زیستن و چگونه عمل کردن در اختیار آن‌ها قرار می‌­گیرد، دریافت و درک کنیم.

رویکرد قابلیت محور زمینه‌هایی برای کاربرد داشته است. گفته شده که این رویکرد چند فایده خاص دارد:

  1. فایدۀ اول این است که از طریق این رویکرد ما می‌توانیم از بهروزی انسانی، ارزیابی داشته باشیم.
  2. فایدۀ دوم این است که ما م‌ی­توانیم از تنظیمات و تدابیر اجتماعی، خط مشی‌­ها و سیاست‌گذاری­هایی که برای دستیابی به هدف در پیش گرفته می‌­شود، ارزیابی داشته باشیم.
  3. فایدۀ سوم این است که این رویکرد به ما کمک می­‌کند سیاست‌­ها و خط و مشی‌‌هایی را طراحی کنیم که با معیارهای توسعۀ انسانی انطباق بیشتری داشته باشد.
  4. فایدۀ چهارم این است که رویکرد قابلیت محور امکان مقایسه­‌های بین شخصی و بین گروهی را فراهم می‌­کند.

این مقایسه‌­ها می‌­توانند همزمان بین یک شخص و شخص دیگری باشند، بین یک گروه یا اجتماع با گروه یا اجتماعی دیگر باشند و یا می‌توانند در زمان‌های متفاوت باشند، یعنی بین یک فرد در گذشته و اکنون و یا یک جامعه در وضع گذشته‌­اش با وضع کنونی آن.رویکرد قابلیت محور بهروزی انسانی را بر مبنای امکان تحقق قابلیت‌های مربوط به چگونه بودن و چگونه عمل کردن، می‌سنجد.

این رویکرد در واقع بدیلی است برای دو رویکرد دیگر، یکی رویکردی که به طور خاص معطوف بر  وسیله و ابزارِ دست یافتن به بهروزی است، مثلاً دیدگاه‌هایی که بر رویه‌­ها تاکید می‌کنند. دوم رویکرد قابلیت محور بدیلی است برای دیدگاه­‌هایی که در پی تعریف بهروزی و یا تعریف شادکامی برمی‌آیند و عمدتاً بر وسایل و ابزارهای عینی تأکید ندارند، بلکه در پی این هستند که بر مبنای امور انفسی، بهروزی و شادکامی را تعریف کنند.

رویکرد قابلیت محور بر انتخاب و آزادی افراد در انتخاب کردنشان تأکید تام دارد، نه بر دستیابی به اهداف و موفقیت­‌ها. رویکرد قابلیت محور قائل به یک کثرت‌گرایی در ارزش‌ها است، یعنی قائل به این است که ما در نهایت ارزش‌هایی داریم که این‌ها به یکدیگر قابل تحویل نیستند.

رویکرد قابلیت محور دغدغۀ بی­‌عدالتی­‌های اجتماعی را دارد، به همین دلیل است که این رویکرد از یک­سو پای در فلسفه دارد و از سوی دیگر پای در علوم اجتماعی. رویکرد قابلیت محور به وظایف دولت و نحوۀ حکمرانی، توجه خاص دارد و آنها را در تعیین خط و مشی‌ها و سیاست­‌گذاری‌­های مناسب دخیل می­‌کند.

برای رویکرد قابلیت محور چند شاخص اصلی می توان ذکر کرد:

اول اینکه رویکرد قابلیت محور بر دو امر تاکید می­کند، یکی بر قابلیت‌ها و دوم بر کارکردها. قابلیت‌­ها، آزادی­‌ها و فرصت­‌های واقعی­ هستند که افراد در زندگی خودشان برای دستیابی به کارکردهایی در درون اجتماع، از آن‌ها استفاده م‌ی­کنند. این کارکردها همان چگونه بودن‌ها، چگونه عمل کردن‌ها و چگونه زیستن­‌های افراد است. در واقع می‌توانیم بگوییم قابلیت­‌ها، آن اموری هستند که ما را برای اینکه به کارکردها دست پیدا کنیم، آماده می‌­کنند.

این اندیشۀ پایۀ رویکرد قابلیت محور است. اندیشۀ دوم این است که رویکرد قابلیت محور با نظر به امکان­‌ها، معیاری برای مقایسه‌­های بین شخصی و بین­‌گروهی عرضه می­‌کند. اندیشۀ سومی که در رویکرد قابلیت محور مطرح است، اندیشۀ تمایز هدف از وسیله است. در این رویکرد تأکید به طور خاص بر هدف است نه بر وسیله؛ البته این به آن معنا نیست که در رویکرد قابلیت محور وسیله­‌ها مهم نیستند.

این وسیله­‌ها مهم هستند، اما لزوماً معیار خوبی برای مقایسه به دست نمی­‌دهند. آن چیزهایی که معیار مناسب‌تری برای مقایسه به دست می‌­دهند، اهداف هستند، چرا؟ چون تفاوت­‌های فردی و اجتماعیِ گسترده‌­ای وجود دارد که تبدیل وسایل را به قابلیت‌­ها و کارکردها محدود می­‌کند. علاوه بر این‌ها رویکرد قابلیت محور به پدیده‌­ای توجه دارد که ما می­‌توانیم به آن را عوامل تبدیل بگوییم.

این عوامل، عواملی هستند که کمک می­‌کنند که ما یک منبع را به یک کارکرد تبدیل کنیم. مثلاً فرض کنید که ما در پی تحقق کارکرد تحرک هستیم و می‌خواهیم در یک محوطه و محیطی تحرک داشته باشیم. یک وسیله می­‌تواند در اختیار ما قرار بگیرد که ما اسم آن را دوچرخه می­‌گذاریم. دوچرخه امکانی را برای ما فراهم می‌­کند که از آن برای تبدیل منبع به کارکرد استفاده کنیم.

من می­‌خواهم خیلی کوتاه بگویم که فارغ از اینکه در رویکرد قابلیت محور به طور خاص به سلامت انسانی توجه شده، این اندیشه­‌های اصلی در مورد سلامت انسانی چه می‌توانند به ما بگویند.

نکتۀ اول این است که رویکرد قابلیت محور به ما می­‌گوید که ما یکی از کارکردهای اولیه­ یا یکی از قابلیت‌های پایه‌ای که می­‌خواهیم آن را تبدیل به کارکرد اساسیِ زندگی خودمان کنیم، زندگی سالم است و ما باید از قابلیت­‌های آزادانه‌­ای برخوردار باشیم، برای اینکه بتوانیم کارکرد زندگی سالم را محقق کنیم.

دوم اینکه، می‌­شود از حیث سلامت انسانی، رویکرد قابلیت محور را به کار گرفت، برای اینکه سلامت اشخاص را با یکدیگر بسنجیم و ببینیم که تا چه حد آن کارکرد زندگی سالم در بین اشخاص مختلف و زندگی­‌های فردی متفاوت، تفاوت دارد. همین‌طور علاوه بر افراد، سیاست‌گذاری‌های مربوط به سلامت را هم می­‌توانیم بسنجیم؛ از این حیث که ببینیم کدام یک از این سیاست­گذاری­ها ما را به آن کارکرد زندگی سالم می­رساند. سوم این که هدف زندگی سالم می­تواند با وسایل متنوع در اختیار آن‌ها قرار بگیرد.

در رویکرد قابلیت محور تنوع­‌های فردی در زندگی سالم به رسمیت شناخته می‌شوند، یعنی به عنوان مثال چنین نیست که کسی صرفاً به خاطر معلول بودن، از وجوه زندگی سالم محروم بماند. اگر ما بخواهیم سیاست‌گذاری سلامت اجتماعی کارآمدی داشته باشیم، لازم است که به تنوع انسانی در حوزه تبدیل قابلیت­‌ها به کارکردها، توجه خاص داشته باشیم.

خبرنگار: محمد ایزدی یونسی

نظرات (0)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *