چهارشنبه، 30 آبان 1397 04:03:27
آخرین اخبار
استاد علوم سیاسی

محمدجواد غلامرضاکاشی

برای پیشبرد بحث در کلاس، به یک تمثیل متوسل شدم. کشور را به یک قطار تشبیه کردم. گفتم فرض کنید حکومت با تصمیماتش مثل لکوموتیو قطار باشد و به دنبالش واگن‌های متعدد. صدای تلق تلوق حرکت قطار، این همه سر و صدا و دلمشغولی‌های هر روزه به سیاست باشد و این‌همه اخبار و گزارش‌های خبری حاکی از حرکت قطار. از آنها پرسیدم شما کجا هستید؟

به گزارش عطنا، دکتر محمدجواد غلامرضا کاشی، عضو هیئت علمی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبائی در یادداشتی تلگرامی با موضوع «مقصدی زیباتر از با هم بودن نیست» نوشت:

برای پیشبرد بحث در کلاس، به یک تمثیل متوسل شدم. کشور را به یک قطار تشبیه کردم. گفتم فرض کنید حکومت با تصمیماتش مثل لکوموتیو قطار باشد و به دنبالش واگن‌های متعدد. صدای تلق تلوق حرکت قطار، این همه سر و صدا و دلمشغولی‌های هر روزه به سیاست باشد و اینهمه اخبار و گزارش‌های خبری حاکی از حرکت قطار. از آنها پرسیدم شما کجا هستید؟
کسی و کسانی گفتند ما در یکی از واگن‌ها نشسته‌ایم. آنها در قطار بودند و با راهی که قطار می‌رفت همدلی می‌کردند. منتظر بودند قطاری که با زحمت بلیط آن را خریده‌اند به مقصد برسد. امیدوار بودند و پرنشاط چرا که سر و صداهای روزمره، تلق تلوق‌های بشارت دهنده به فردا بود.
کسانی گفتند قطاری هست و ریلی و سر و صدایی. اما حرکتی در کار نیست. ‌گفتند خود را در موقعیت کشانیدن می‌بینند شاید به حرکت افتد. سعی می‌کنند این تن بزرگ تنبل و بی حرکت را به حرکت آورند. کشانیدن قطار البته وضعیت شگفتی است. با این که بعید می‌نمود، اما آنها دست از امید برنمی‌داشتند و از کشانیدن یا هول دادن قطار دست نمی‌شستند.
کسانی گفتند بیرون قطار ایستاده‌اند، دلمشغول امور خود هستند. قطار پر سر و صداست و البته مزاحم زندگی‌شان. اما سعی می‌کنند چندان گوش به قطار ندهند. پشت به قطار می‌نشینند و سر در گریبان خود برده‌اند یا دل به دیگری سپرده‌اند. زندگی‌شان را سپری می‌کنند. زندگی در پناهگاه‌های امن را اختیار کرده بودند. خیلی مطمئن نبودند تا کی می‌توانند در این عزلت‌گاه تنهایی بمانند. هر آن منتظر فروریختن پناهگاه خود بودند اما عزم کرده بودند به محض فروریختن این پناهگاه پناهگاه دیگری برای خود بسازند.
کسانی گفتند زیر قطارند. قطار بر تن‌هاشان هر لحظه خراشی تازه می‌افکند. پر از درد بودند و رنج. احساس می‌کردم جهان درونی‌شان پر از درد و فریاد است. شاید منتظر بودند تا فرصتی دست دهد، جمعی فریاد بزنند و فریادهای جمعی التیامی باشد بر فریادهایی که هر آن در درون می‌کشند.
کسانی اما گفتند، ریل قطارند. این از همه دردناک تر بود. ریل فریاد نمی‌زند. سفت و سخت و خاموش شده است. همیشه منتظر وزن سنگین قطاری است که می‌آید، ضربه می‌زند و می‌گذرد.
من اما در دل گفتم کاش قطار بایستد. واگن‌های فراوان به واگن‌های موجودش بیافزاید آنقدر که همه را سوار کند. ریل را هم کاش از جا می‌کندند و جان‌های فلزی شده و خاموش را از دل آن بیدار می‌کردند و سوار قطار می‌کردند. مگر مقصد و مقصودی مهم تر از با هم بودن هست؟

نظرات (0)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *