دوشنبه، 28 آبان 1397 21:57:37
آخرین اخبار
وحید آگاه:

کاوشی میانه فرهنگ و حقوق در تئاتر «همه چیز درباره آقای ف»

اجرای موسیقی، زمانی به شمایل حرفه در می‌آید که بتوان با آن ارتزاق نمود: نانی در آورد و آبی نوشید و دست کم، طغار ماستی برای چرب کردن نان. اینکه سالی چند کنسرت و هرچند سالی، جمع کردن یک آلبوم؛ حرفه نمی‌شود. لذا تفاوت است بین کسی که کار هنری می‌کند و آنها که مخارجشان از این مسیر تامین می‌شود و فرهاد شهره از قسم دوم است. یعنی می خواهد که باشد، اما نمی تواند و این یعنی از دست دادن حق بر آزادی انتخاب شغل. یعنی بر باد رفتن رویای شغلی که دوستش داری.

به گزارش عطنا، دکتر وحید آگاه، استاد حقوق دانشگاه علامه طباطبائی این روزها در سلسله‌یادداشت‌هایی در روزنامه‌های مختلف از منظر حقوقی به تحلیل فیلم‌های سینمایی روی پرده و تئاترهای روی صحنه می‌پردازد. او در یکی از این یادداشت‌ها در روزنامه هنرمند به بررسی تئاتر «همه چیز درباره آقای ف»  اثر آرش عباسی و با بازی احمد مهرانفر ارائه شد.

تیاتر « همه چیز درباره آقای ف»، کاری زیبا از آرش عباسی با اجرایی دوباره و هنرمندی احمد مهرانفر که یک تنه متن را جلو می برد. کار را چندسال پیش دیده بودم و انگار نه انگار که مدت ها گذشته و هنوز تازگی دارد. زمان که مطمئنا گذشته، مسایل حل نشده لابد. بدتر اینکه سالن جای خالی نداشت و می ترسم که نکند ۵ سال دیگر هم، باز این تیاتر بر صحنه جاری شود و دوباره چنین باشد. از جنبه فروش نمی گویم. خیلی هم راضیم که تماشاگر، درنگی گیرا داشته باشد و بخندد. نگران همچنان نو ماندن مسایل کهنه ام.

نمایش درباره موسیقی و فقر فرهنگی زمانه و ارتباط آنها با ریا در رفتار مردم است. فرهاد شهره، خواننده مفلوکی است که از خواندن در مراسم شادی مردم مثل عروسی و تولد و ختنه سوران ها امرار معاش می نماید و تیاتر، شرح مصایب این نحوه گذران زندگی و این مثلا شغل است. اینکه مردم چه نگاهی به تو دارند و دولت چه می کند و فرجامش چه می شود. بدیهی است که تگناهای این حرفه، ربط چندانی به ملت ندارد و بخش اعظم آن معطوف به دولت است. دولتی که این هنر را می خواهد و نمی خواهد: با دست پس زدن و با پا، پیش کشیدن. موسیقی در نظام حقوقی هم، حامی چندانی ندارد و هفت خوان صدور مجوز برای خوانندگی و نوازندگی. اما چنانچه حداقل ابزارهای حقوقی برای این حرفه بود، اگر چند وقتی هم مشتری نبود، اتحادیه یا صنف، پشت اعضایش می بود. گیرم درحد بیمه بیکاری. اما نیست و نشده تا حالا. ولو از نظر سلبی. فرهاد انتقاد می کند که این شغل در ایران، زمان لازم را هم ندارد و با کسر ایام ممنوعیت کار اعم از ماه رمضان و محرم و ایام سوگواری، کلا چند ماه می ماند برای تحصیل درآمد و الباقی را باید از جیب خورد. اما کدام جیب؟ جیبی که دولت آن را دوخته؟ ضجه می کند که صدایش خراب شده و یاوری ندارد. مگر قرار است همه خواننده ها تا زمان فوت بتوانند بخوانند؟

گفتم حرفه. بله اجرای موسیقی، زمانی به شمایل حرفه در می آید که بتوان با آن ارتزاق نمود: نانی در آورد و آبی نوشید و دست کم، طغار ماستی برای چرب کردن نان. اینکه سالی چند کنسرت و هرچند سالی، جمع کردن یک آلبوم؛ حرفه نمی شود. لذا تفاوت است بین کسی که کار هنری می کند و آنها که مخارجشان از این مسیر تامین می شود و فرهاد شهره از قسم دوم است. یعنی می خواهد که باشد، اما نمی تواند و این یعنی از دست دادن حق بر آزادی انتخاب شغل. یعنی بر باد رفتن رویای شغلی که دوستش داری.

فرهاد پیرو نگاه دولت، از مردمان هم می‌نالد. اینکه هنوز مردم می خواهند دستمزد هنرمند را با شاباش یعنی هبه و هدیه مشتری و مخاطبان به هنرمند، منتفی کنند. در ماده ۱۹۰ قانون کار به این مشاغل اشاره شده و البته عنوانش، یک متر است: « کارگرانی که طرز کارشان به نحوی است که تمام یا قسمتی از مزد و درآمد آنها به وسیله مشتریان یا مراجعین تامین می شود»! اما این حرفه تا رسمیتی که بتواند در فهرست این کارها جاگیرد، فاصله زیادی دارد و با این وضع اقتصادی و معنای عمیق تورم در ایران، به نظر می رسد این مشاغل را فعلا باید بایگانی نمود و همین که دستمزد پرداخت شود، انتهای رستگاری است.

فرهاد متاسف است که او را مطرب می نامند. نگاهی که از جانب دولت هم، مدتی مدید در بوق شده و حالا کندنش از بعضی هموطنان، زمان بر است. کما اینکه فرهاد توضیحمان می دهد که با همسرش، در همین مجالس شادی و خوانندگی آشنا شده، اما نمی تواند به مادرش بگوید که زنش، خانم جلسه ای است. البته جلسه ساز و آواز. هرچند که اکنون، این دید، همگانی نیست. بله، شاید باور عمومی در ۳۰ سال قبل، چنین بود، اما حالا نیست و موسیقی برخلاف اوضاع نامطلوب اهالی‌اش، وضعش خوب است و میان حیات اهالی این مملکت، جاری. چنانکه همین مادر فرهاد که همسری خواننده را برای پسرش نمی پسندد، خود شب تا صبح به دنبال یار است و همدم! زمانه عوض شده فرهاد. همان گونه که ژستت برای روی تبلیغات و معرفی تیاتر، شکل خواننده ای است در حداقل ۵۰ سال پیش.

تیاتر، ادای دینی تمام قد به موسیقی و البته بیشتر، خوانندگی و خوانندگان است. در نمایش از بسیاری نام برده می شود: از ابراهیم حامدی و داریوش اقبالی و خواهر و برادر صولتی در آن سوی آبها؛ از بنان و حسین علیزاده و سالار عقیلی؛ از محمد علیزاده و محسن یگانه و چاوشی و حتی، «هیچ کس» و داود مقامی. درواقع، همه را در یک بسته می بیند. می گوید موسیقی یک کشور، همه اینها را می خواهد. بله حتما که بنان با «هیچ کس»، قابل مقایسه نیست. اما این کار، این ارزش گذاری، کار دولت نیست و بر ذمه مخاطب است. نهایتا هم، «گل شبدر، چه کم از لاله قرمز دارد»؟ فرهاد با اسم سالار عقیلی، پز می دهد، اما داود مقامی را دوست دارد و اور ا زمزمه می کند. تشبیه صدایش به آقای صدا را نیز متمایل است و این یعنی می توان همه را دوست داشت با احترام به تفاوت هایشان و البته زیر یک چتر.

ممیزی هم جایگاه رفیعی در کار دارد و آن بالاهاست. اینکه با تغییر واژگان، ممیزی را دور بزنی و منظورت راهم برسانی مثل صدای شخمی. اینکه عنوان «فرهاد شهره» تحمل نمی شود و باید شهره اش را خط زد. اینکه می خواسته در فیلمی بازی کند و در تست رد شده و البته که فیلم توقیف شده. اینکه خواندن خانم ها مشکل دارد و البته فیلترینگ. اینکه فیلترشکن از نان شب، واحجب تره و هرچه فیلتر شکن جدید می یابی را می زنند. حتی اینکه اسم کانال فرهاد، عکس های پاره است. چرا پاره؟ اسم کارهم که آقای ف است. گویی فرهاد، عمل زشتی می کند که نمی توان اسمش را کامل گفت مثل متخلفین اقتصادی! فرهاد شهره در افواه شده، فرهاد و در عنوان کار شده، آقای ف. حکایت غریبی است.

در کنار اینها، فرهاد نوری انتهای تونل موسیقی نمی بیند و به ترغیب دوستش، به دنبال اخذ درصد جانبازی است تا به مجوز برسد و وامی کم بهره، تا زندگی اش را سامانی دهد. باید به کمیسیون برود و مدارک و مستنداتی را ارایه دهد تا به حقش برسد. در موسیقی که نرسید. تا اینجا مشکلی نیست و حقش را باید بگیرد. اما با خود تمرین می کند که چگونه با اعضای کمیسیون مواجه شود: با « تسیبح و تلفظ غلیظ کلمات و سلام علیکم برادر». تظاهری که در فرهنگ نازیبایش، حقوق هم بی تقصیر نیست و نتوانسته ریلی مستقر کند تا برای گرفتن حق، دچار حاشیه نشوی و خودت باشی.

«همه چیز درباره آقای ف» را باید بر صحنه دید، اما بسان فرهاد در حوالی ما بسیارند. آنها که عمری را درکاری سپری نموده و اکنون در پنجاه سالگی یا بیشتر، در وضعیت فرهادند:
« هیچی به هیچی».

نظرات (0)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *