کد خبر : 75506
تاریخ درج خبر : ۱۳۹۵/۱۲/۲۱
تغییر اندازه نوشته

«زمینه‌های شكل‌گیری راست افراطی در جهان» با سخنرانی جلایی‌پور، آزادگان و میری؛

برآمدن قوی سیاه/ رسانه‌ها و احزاب رایج در امریکا چترهای همگانی نیستند

به گزارش عطنا به نقل از روزنامه اعتماد، نشست «زمینه‌های اجتماعی و سیاسی شکل‌گیری راست افراطی در جهان» با سخنرانی حمیدرضا جلایی پور جامعه‌شناس و فعال سیاسی، الکساندر آزادگان استاد دانشگاه کالیفرنیا در رشته مدیریت استراتژیک جهانی و اقتصاد سیاسی بین‌المللی و سید جواد میری، جامعه شناس، طی روزهای اخیر به همت پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی برگزار شد.

در این نشست که تمرکز بحث به طور خاص بر ظهور راست افراطی و ترامپیسم در امریکا قرار گرفت، جلایی‌پور پنج اتفاق زمینه ساز ظهور ترامپ را برشمرد و نخستین آن را نیز خطای حزب دموکرات در معرفی کلینتون به عنوان نماینده نهایی دانست.

وی در ادامه تحلیلی از پوپولیسم مثبت و منفی ارائه و سپس خطاب‌های سیاسی مردم‌گرایانه و مردم‌انگیزانه را مورد بحث قرار داد. آزادگان، با تاکید بر اینکه رئیس‌جمهور در امریکا فقط یک مهره اجرایی است، گفت قدرت اصلی در دست اتاق‌های فکر اقتصادی و بعد اجتماعی بزرگی است که خط‌مشی را برای رئیس‌جمهور تعیین می‌کنند، بنابراین، ترامپ با اوباما تفاوتی نخواهد داشت. وی در ادامه به دلایل برآمدن راست افراطی در این کشور اشاره کرد. میری نیز با پرسشی فلسفی بحث خود را آغاز کرد و با تاکید بر اهمیت موضعی که از آن، به این مسئله نگاه می‌کند، سیاست‌های مهاجرپذیری امریکا و اروپای غربی طی سه دهه اخیر را عامل ظهور راست افراطی دانست و گفت آمدن ترامپ به گونه‌ای صدای بازگشت سفیدپوستان برای بازپس گرفتن فضای عمومی جامعه امریکا بود. گزارش این نشست را در ادامه می‌خوانید.

ظهور قوی سیاه در امریکا

حمیدرضا جلایی‌پور، جامعه‌شناس و فعال سیاسی

جلایی پور در این نشست، با بیان اینکه بحث ظهور راست افراطی در جهان به طور کلی، بسیار گسترده است تمرکز بحث خود را بر ظهور قوی سیاه – به تعبیر تحلیلگران امریکایی- یا ترامپ در جامعه امریکا گذاشت و گفت: ظهور ترامپ برای همه از جمله حزب دموکرات بسیار غیرمنتظره بود زیرا رخداد ظهور ترامپ و ترامپیسم، تا روز قبل از انتخابات و حتی دو سه ساعت قبل از آن، تقریبا برای کسی آشکار و در تصور نبود. خود این رخداد اگر در یک کشور جامعه سومی به وقوع می‌پیوست، اتفاق عجیبی نبود اما همین که ترامپ توانست کاندیدای نهایی حزب جمهوریخواه شود، مورد توجه میلیون‌ها امریکایی قرار بگیرد و در نهایت، پیروز شود، اتفاق مهمی است. حتی بعد از پیروزی، ورود او به کاخ سفید و اقداماتی که در بدو ورود انجام داد و پیامدها و ابعادهای جهانی یافت، بسیار جالب توجه است. بنابراین، قبل از این اتفاق من ندیدم کسی پیش بینی قاطعی راجع به وقوع این اتفاق در امریکا داشته باشد. نهایت تصور این بود که مثل فرانسه می‌شود، خانم لوپن بالا می‌آید شوکی به جامعه فرانسه وارد می‌کند و بعد باید برای آن فکری کرد اما اتفاقی که در امریکا افتاد، شوک بسیار بزرگ‌تری بود و ابعاد پیچیده‌تری نیز یافت.

وی افزود: معمولا در جامعه‌شناسی نمی‌توان فهمید که چه زمانی زلزله سیاسی می‌آید، چه زمانی ممکن است انقلاب شود یا جنبشی سیاسی فعال می‌شود اما وقتی فعال شد می‌توان آن را تجزیه و تحلیل کرد. این یکی از انتقاداتی است که به علوم اجتماعی به طور کلی وارد می‌شود که وقتی اتفاقی رخ می‌دهد جامعه شناسان تازه آن را تعلیل می‌کنند. ایرادی هم ندارد زیرا توان علوم اجتماعی همین قدر است و ما نباید خود را فریب دهیم.

ترامپیسم و مردم‌انگیزی مخرب

جلایی پور در ادامه محور بحث خود را بر دو موضوع قرار داد و گفت: اول اینکه چه تفسیری می‌توان از این رخداد به دست داد و دوم اینکه چگونه می‌توان آن را تعلیل کرد. به تفسیر من، یک واژه تحلیلی که می‌تواند ظهور ترامپیسم و اینکه میلیون‌ها نفر به ترامپ رای دادند را- آن گونه که ما از دور آن را متوجه می‌شویم- معنا کند، مردم‌انگیزی منفی است. این توضیح را بدهم که من قایل به دو نوع پوپولیسم یعنی پوپولیسم منفی یا مخرب و پوپولیسم مثبت هستم؛ پوپولیسم مثبت که می‌توان به آن مردم‌گرایی گفت و پوپولیسم منفی که من نام آن را مردم‌انگیزی مخرب می‌گذارم.

وی با تاکید بر اینکه در امریکا، مردم‌انگیزی منفی مخربی رخ داده است، افزود: در اینجا لازم است برای تحلیل این اتفاق، ابتدا تعریفی از این دو نوع پوپولیسم ارائه کنم. به طور کلی در جامعه‌شناسی به ویژه جامعه‌شناسی سیاسی، این موضوع جا افتاده است که همه جوامع از جمله امریکا و نه فقط جوامع جهان سومی، معتقد هستند که حکمرانی آنها با دموکراسی کار می‌کند و هیچ کشوری نمی‌گوید که ضد دموکراسی است اما مگر این دموکراسی با چه مکانیزم‌هایی کار می‌کند. قاعدتا باید اینگونه باشد؛ ما شهروندان و حضور تشکل یافته آنها را داریم که به آن جامعه مدنی می‌گوییم و بعد، حضور تشکل یافته سیاسی شهروندان را داریم که به آن جامعه سیاسی می‌گوییم و بعد نیز دولت‌های دموکراتیک منتخب را داریم؛ لذا ما با چنین جامعه‌ای که حتی می‌توان آن را ارگانیک خواند، مواجه هستیم. جامعه‌ای که خیلی خوب عمل می‌کند اما می‌دانید که در عالم واقع این گونه نیست. در عالم واقع، مگر چند درصد از جامعه در سمن‌ها یا احزاب فعال هستند. در کشور خود ما کمتر از دو، سه درصد در ربط با تشکل‌ها و نهادهای سیاسی فعالیت می‌کنند و این یعنی بخش عظیمی از جامعه ما فارغ از تشکل‌های شناخته شده مدنی و سیاسی است. از نظر جامعه‌شناسی درست نیست که بگوییم اینها هیچ هستند زیرا آنها نیز شهروند بوده و خیلی از مسائل را درست مثل یک تشکل، حزب و نهاد مدنی متوجه می‌شوند. حتی من معتقد هستم که برخی از آنها خود به تنهایی، یک شهروند نهادینه شده هستند.

 

تفاوت خطاب مردم‌گرایانه و مردم‌انگیزانه

این استاد جامعه‌شناسی سپس به بررسی کنش‌های این گروه از شهروندان پرداخت و گفت: به اعتقاد من، اینها در جریان‌های انتخاباتی حاملان سیاسی می‌شوند؛ لذا ما رهبران سیاسی، نمایندگان سیاسی و کاندیداهای انتخاباتی داریم که این افراد میلیونی را خطاب قرار می‌دهند که به ما رای دهید تا به نفع شما کار کنیم. می‌دانید که در خطاب سیاسی، به دو شکل سخن گفته می‌شود؛ یکی، مردم‌گرایانه و دیگری، مردم‌انگیزانه. در خطاب مردم‌انگیزانه، فرد پیچیده‌ترین مسائل را بی‌جهت ساده می‌کند فقط با این هدف که ناراضیان را تحت تاثیر قرار دهد. ما به این خطاب مردم‌انگیز می‌گوییم زیرا مشخص است که مشکلات سیاسی و اقتصادی چنین راه‌حل‌هایی ندارد. راه‌حل مشکلات خاورمیانه، بمباران نیست. این مردم‌انگیزی مخرب است زیرا بعدها وقتی این افراد وارد کاخ ریاست‌جمهوری می‌شوند، نمی‌توانند گفته‌های خود را اجرا کنند زیرا اصلا عملی نیست. اما بعضی از افراد هم وجود دارند که مردم‌گرایانه جامعه را خطاب قرار می‌دهند؛ مثل سندرز- در مقابل ترامپ- که درباره تخریب محیط زیست، تاثیر مخرب جنگ در دنیا و عملکرد غلط امریکا به مردم توضیح و آنها را تحت تاثیر قرار می‌داد و تاثیر او نیز کمتر از ترامپ نبود. چه بسا اگر او رای می‌آورد و حزب دموکرات اشتباه نمی‌کرد و کلینتون را که نماینده وضع موجود بود به عنوان کاندیدای نهایی خود معرفی نمی‌کرد، ما امروز کنفرانس می‌گذاشتیم و راجع به ظهور سوسیالیزم انسانی در امریکا بحث می‌کردیم.

بعضی از افراد هم وجود دارند که مردم‌گرایانه جامعه را خطاب قرار می‌دهند؛ مثل سندرز- در مقابل ترامپ- که درباره تخریب محیط زیست، تاثیر مخرب جنگ در دنیا و عملکرد غلط امریکا به مردم توضیح و آنها را تحت تاثیر قرار می‌داد و تاثیر او نیز کمتر از ترامپ نبود.

وی با تاکید بر اینکه در امریکا پوپولیسم منفی رخ داده است، افزود: در این کشور مردم ناراضی و دارای مشکل وجود دارند و فردی پیدا شده که از همه این ماجراها گذشته و توانسته- به گفته روانشناسان امریکایی- وعده‌های عجیب و غریبی بدهد که از یک فرد نرمال بعید است، وعده‌هایی که گروه‌های ناکام از شنیدن آنها و امید به اجرایی شدن‌شان راضی هستند. مثل اخراج مسلمانان و مهاجران و… .

تعلیل ظهور ترامپیسم

جلایی‌پور در ادامه سخنان خود با تاکید بر اینکه ادعا نمی‌کند چارچوب تبیینی او می‌تواند ظهور همه پوپولیسم‌های منفی را تحلیل کند، گفت: اما حداقل می‌تواند وضع کنونی امریکا را توضیح دهد. وی افزود: به اعتقاد من در امریکا پنج اتفاق یا خطا با هم رخ داد که هر یک به تنهایی نمی‌توانستند به ظهور ترامپ منجر شوند. نخستین و مهم‌ترین آنها، خطای بزرگ حزب دموکرات و حتی شخص اوباما به عنوان یک فرد موثر در این حزب بود. آنها نباید رودربایستی می‌کردند. آنها باید کاندیدایی را معرفی می‌کردند که نماد وضع موجود نباشد در حالی که خانم کلینتون و همسر او با عقبه بیست ساله خود، نماد وضع موجود بودند و از آنجا که نارضایتی در جامعه امریکا زیاد است، این نماد مسلما نمی‌توانست رای قاطعی بیاورد.

امریکا دانشجویان نخبه را از سراسر جهان جمع کرده و در خود جای داده است. حاملان دانش پایه همگی پولدار شده‌اند و خود حاملان آن اقتصاد دهه ۶۰ و ۷۰ وسط امریکا مانده و کارگاه‌ها و کارخانه‌ها همه تعطیل شده یا از امریکا رفته‌اند. لذا این جمعیت بیکار در مقابل آن جمعیت شاغل قرار می‌گیرند و شکاف ایجاد می‌کنند.

البته این خطا به تنهایی عمل نمی‌کند، اما ظاهرا سه بستر نیز در این جامعه فراهم شد که ترکیب این خطا و این سه بستر به همراه عامل پنجمی که در ادامه خواهم گفت ظهور ترامپ را قطعی‌تر کرد. اما بستر اول -که در کشور ما نیز هنوز راه نیفتاده دعوا بر سر آن شکل گرفته- شکاف بین حاملان اقتصاد دانش پایه و اقتصاد کارگاهی، بدنی و کارخانه‌ای است. ظاهرا دو، سه دهه است که در امریکا چنین شکافی به وجود آمده است. امریکا دانشجویان نخبه را از سراسر جهان جمع کرده و در خود جای داده است. حاملان دانش پایه همگی پولدار شده‌اند و خود حاملان آن اقتصاد دهه ۶۰ و ۷۰ وسط امریکا مانده و کارگاه‌ها و کارخانه‌ها همه تعطیل شده یا از امریکا رفته‌اند. لذا این جمعیت بیکار در مقابل آن جمعیت شاغل قرار می‌گیرند و شکاف ایجاد می‌کنند. اگر توجه کنید ترامپ و اطرافیان او فقط با این جمعیت ناکام اقتصادی حرف می‌زدند و این بستر بسیار مناسبی برای آنها بود زیرا همان طور که می‌دانید نارضایتی معیشتی بدترین نوع نارضایتی است و ترامپ به درستی از این شرایط به نفع خود استفاده کرد. بستر دوم، شکاف ارزشی یا فرهنگی است. کسانی که متاثر از اقتصاد دانش پایه هستند از ارزش‌های جهانشمول مثل حقوق بشر، حقوق زنان، آزادی بدن و… دفاع می‌کنند اما در مقابل، عده‌ای هستند که می‌گویند ما امریکایی هستیم و سیستم ارزشی آنها با گروه قبل، متفاوت است. ترامپ با این افراد سخن می‌گوید نه برای حقوق بشر و انسانیت یا ارزش‌های جهانشمول. اگر دقت کنید سخنان ترامپ، به هیچ‌وجه بعد اخلاق جهانی ندارد. در اینجا دو نوع ارزش سبک زندگی و سبک فرهنگی دارد که ترامپ توانست توجه بخشی از آن را به خود جلب کند.

 

رسانه‌ها و احزاب رایج، چترهای همگانی نیستند

جلایی‌پور بستر بعدی را مهم‌ترین بستر دانست و گفت بستر سوم که فراهم شد، شکاف سیاسی است. ما همیشه فکر می‌کردیم که این شکاف، ویژگی کشورهای جهان سوم است اما می‌بینیم که در امریکا نیز چنین شکافی ایجاد شد. این انتخابات نشان داد که احزاب و رسانه‌ها نماینده بخشی از جامعه هستند و نه همه آن. یعنی احزاب سیاسی، چه جمهوری‌خواه و چه دموکرات و رسانه‌ها، چه سی.‌ان.‌ان و چه بی.‌بی.‌سی، همه جامعه را نمایندگی نمی‌کنند و بخشی از جامعه امریکا که اصلا نماینده‌ای نداشتند در این انتخابات نماینده خود را پیدا کردند. ترامپ از جمهوری‌خواهان نیز نبود، در واقع کسی مثل مک کین که فرد باتجربه این حزب است نماینده حزب جمهوریخواه محسوب می‌شود. اما این حزب جمهوریخواه سنتی و همچنین حزب دموکرات همه امریکاییان را پوشش نمی‌دادند، این از شمار طرفداران سندرز که خیلی وسیع‌تر از هواداران حزب دموکرات بودند، معلوم بود. لذا در چنین جامعه‌ای که بخش بزرگی از مردم نمایندگی نمی‌شوند، برای شخصیت‌های جدید با حرف‌های خوب یا بد، فرصت فراهم می‌شود. یعنی در این جوامع، هم امکان ظهور گاندی وجود دارد و هم امکان ظهور ترامپ. در همین انتخابات نیز به علت فقدان نمایندگی بخشی از جمعیت، هم احتمال ظهور سندرز وجود داشت که خیلی خوب نیز پیش آمد و هم امکان پیش افتادن ترامپ. این نشان می‌دهد که رسانه‌ها و احزاب رایج چترهای همگانی نیستند که بتوانند کل جامعه را پوشش دهند. لذا این سه بستر، در کنار خطای فاحش حزب دموکرات، زمینه ساز ظهور ترامپ شد.

وی افزود: عامل پنجم نیز این بود که مردم عادی و مردم ناکام نیز شبکه پیدا کردند یعنی همین شبکه‌های مجازی و آن لاین که البته من به آنها مجازی نمی‌گویم زیرا خیلی هم واقعی عمل می‌کنند. مردم خود با یکدیگر ارتباط پیدا کردند. بنابراین، کار خوب ترامپ این بود که برای این شبکه‌ها تغذیه فراهم می‌کرد. او تبلیغات خود را روی این شبکه‌ها می‌گذاشت و با رسانه‌هایی مثل سی‌ان‌ان وارد چالش می‌شد تا سخنان او انعکاس بیشتری پیدا کند و ناراضیان را بیش از پیش به سوی خود جلب کند. این پنج عامل چرایی ظهور ترامپ را تعلیل می‌کنند، اتفاقی که از رهگذر آن جامعه امریکا ضرر بزرگی را متحمل شد و ممکن است اوضاع بین‌المللی نیز تا حدی متاثر از این رخداد، نامتعین شود.

ظهور ترامپ، واکنشی به وضع موجود

الکساندر آزادگان، استاد دانشگاه کالیفرنیا

آزادگان با اشاره به اینکه تاثیر تخریبی ترامپیسم در امریکا کمتر از تاثیر چنین پدیده‌ای در سایر کشورها نیست گفت: در امریکا رئیس‌جمهور فقط یک مدیر اجرایی است و قدرت اصلی دست رئیس‌جمهور نیست بلکه خط مشی‌ها به او دیکته می‌شود. در امریکا مثل بسیاری از کشورهای دیگر، قدرت اصلی دست امتیازات اقتصادی و بعد، اجتماعی است که به نوعی ارزش‌ها را تعیین می‌کنند.

وی برای توضیح سیاست‌های کاخ سفید از لغت واشنگتن استفاده کرده و استفاده از نام امریکا را برای این مهم، توهین به این کشور، قانون اساسی آن و شأن امریکاییان تحصیلکرده دانست و گفت: سیاست‌های واشنگتن کاملا با خواسته مردم این کشور متفاوت است. موفقیت ترامپ بیشتر یک واکنش از سوی مردمی بود که از سیاست‌های واشنگتن خسته شده بودند و رای آوردن او به نوعی دهن کجی به کلینتون بود که نماد وضع موجود به حساب می‌آمد. به عبارت دیگر یک رای واکنشی بود. یعنی از بین جمعیتی که به ترامپ رای دادند بین ۳۰ تا ۴۰ درصد به وعده‌های او و مشاورانش که از خود او خطرناک‌تر هستند، معتقد بودند.

وی افزود: امریکایی‌ها البته اکثریتی که دارای نفوذ سیاسی هستند یعنی ۴۰- ۳۰ درصدی که واقعا رای می‌دهند و با موج خشم بالا و پایین می‌شوند، آلزایمر سیاسی دارند. به این معنا که اصلا فراموش می‌کنند که درباره واقعیت حادثه ۱۱ سپتامبر بحث کنند. تمام اتفاقاتی که در حال حاضر در جهان رخ می‌دهد اتفاقا از نتایج و تبعات این حادثه و خصومت‌هایی است که واشنگتن و امروز ترامپ برای کم و زیاد کردن آنها روی آن دست می‌گذارند. این خصومت با کشورهای اسلامی بعد پررنگ‌تری دارد گرچه ترامپ در حال یاد گرفتن این موضوع است که باید بیشتر تملق عربستان سعودی را بکند و از سوی دیگر به ایران طعنه می‌زند. به این دلیل که اکثر مشاوران او صهیونیست تبار هستند، داماد او صهیونیست است و در ذهن او نفوذ دارد، دختر او دین خود را تغییر داده و نهایتا به این دلیل که ترامپ روابط عمیقی با نتانیاهو دارد و به طور کاملا علنی می‌کوشد منافع او را به ویژه در منطقه خاورمیانه تامین کند. یکی از ویژگی‌هایی که مردم بی‌سواد این کشور از آن تجلیل می‌کنند این است که می‌گویند ترامپ صداقت امریکایی دارد؛ عنصری که امریکایی‌ها برای آن ارزش زیادی قایل هستند حتی اگر این صداقت به نتیجه غلطی منتهی شود.

مردم امریکا از سیاست‌های واشنگتن خسته شده‌اند

آزادگان با تاکید بر اینکه قدرت اصلی در امریکا دست کنگره است و هر چهار سال یک‌بار در واقع، مدیر اجرایی آن تغییر می‌کند، افزود: مردم امریکا از سیاست‌های واشنگتن هم در امور داخلی و هم در سیاست خارجی خسته هستند. به همین دلیل، ترامپ در مناظره‌های خود با بیان اینکه ما میلیاردها دلار در خاورمیانه هزینه کرده‌ایم و در قبال آن چیزی به دست نیاورده‌ایم، انگشت اتهام را به سمت خانم کلینتون گرفت. البته این به این معنی نیست که خود او با روی کار آمدن، این سیاست‌ها را ادامه نخواهد داد. اتفاقا او خصومت با ایران را به شکل دیگری شروع خواهد کرد، در دوره اوباما با موذی‌گری او بالاخره اقداماتی در این سو انجام شد که ممکن بود- تاکید می‌کنم ممکن بود- در نهایت به گونه‌ای به نفع ایران تمام شود اما دیدید که در آخر مانع آن شد و اقدام او نیز یک تضاد بود. اگر به خاطر داشته باشید دو هفته یا ۱۰ روز قبل از انتخابات بود که اوباما تحریم‌ها در بخش انرژی ایران که پیش‌تر و در زمان کلینتون وضع شده بود را تمدید کرد و این اقدام حداقل از سوی اوباما برای بسیاری از تحلیلگران غیرمنتظره بود.

الکساندر آزادگان، استاد دانشگاه کالیفرنیا با بیان اینکه ترامپ توانست نبض جامعه امریکا را به دست بگیرد گفت: او سوار بر موجی شد که در جامعه به وجود آمده بود، در حالی که نه به آن موج اعتقادی دارد، نه موج سوار است و نه می‌داند که با موج‌سواری خود می‌خواهد جامعه امریکا را به کدام ساحل برساند.

اوباما می‌توانست طرح تمدید قانون تحریم ایران مصوب کنگره را وتو کند و دردسرهای آن را بر عهده ترامپ بگذارد اما چرا این کار را نکرد. این نشان می‌دهد که با تغییر رئیس‌جمهور در امریکا سیاست‌ها تغییری نمی‌کند؛ ممکن است در سیاست داخلی اتفاقاتی بیفتد اما در سیاست خارجی، تغییری رخ نخواهد داد زیرا قدرت دست رئیس‌جمهور یا مشاوران او نیست. ترامپ با اوباما تفاوتی نخواهد داشت و احتمالا دخالت‌های نظامی خود را بیشتر خواهد کرد زیرا آنها از اتاق‌های فکری بزرگی خط می‌گیرند که سیاست‌های خارجی امریکا را در منطقه خاورمیانه تعیین می‌کنند.

این استاد دانشگاه کالیفرنیا، با بیان اینکه ترامپ توانست نبض جامعه امریکا را به دست بگیرد گفت: او سوار بر موجی شد که در جامعه به وجود آمده بود، در حالی که نه به آن موج اعتقادی دارد، نه موج سوار است و نه می‌داند که با موج‌سواری خود می‌خواهد جامعه امریکا را به کدام ساحل برساند. او به قدری گنده‌گویی می‌کند که در مردم این تصور را به وجود می‌آورد که او می‌داند! در حالی که خود او نیز نمی‌داند به کدام سمت می‌رود. اما اگر به مشاوران او نگاه کنید مثل آقای استیو بانون که با افتخار اعلام می‌کند یک صهیونیست است، می‌بینید که دنیا جای خطرناکی می‌شود اگر حضور چنین فردی ادامه‌دار شود. وی در پایان با اشاره به دلایل ظهور ترامپ و شکل‌گیری راست افراطی در امریکا اشاره کرد و گفت: این اتفاق افتاد زیرا مردم در امریکا به این نتیجه رسیده‌اند که راه‌حل‌های چپ در امریکا سقوط کرده و به جایی نمی‌رسد.

فاشیسم، ناتوان از تحلیل ظهور ترامپ

جواد میری، جامعه ‌شناس

میری بحث خود را با یک پرسش آغاز کرد و گفت: پرسش من مبنایی فلسفی و اندیشه‌ای دارد؛ اینکه موضع و مقام من چیست و من کجا ایستاده‌ام و از کجای جهان به تغییر و تحولاتی که به طور مثال در امریکا اتفاق افتاده نگاه می‌کنم. در امریکا شخصی مثل ترامپ به قدرت رسیده و با به قدرت رسیدن او اتفاقاتی نیز در قسمت‌های اروپای شمالی و اروپای غربی افتاده و نحله‌ها یا حتی صداها و نجواهایی که شاید تا ۶-۵ سال پیش به این عریانی در عرصه عمومی عرض اندام نمی‌کردند امروز با عنوان راست افراطی یا با این عنوان که ما می‌خواهیم تمدن خود را حفظ کنیم، مطرح شده‌اند. یک نوع نگاه‌هایی که اگر بگوییم فاشیسم شاید خیلی ساده‌سازی کرده باشیم. با این تعبیر، شاید بتوان در مقطعی به نتیجه‌ای رسید اما درمورد آن پدیدار یا پدیده که خیلی پیچیده است و ابعاد مختلفی دارد، توضیح خاصی نمی‌دهد. به همین دلیل در این مورد، از به کار بردن واژه فاشیسم یا نئوفاشیسم ابا می‌کنم با اینکه ممکن است برخی حتی در امریکا از این عبارات برای توصیف وضع پیش آمده در این کشور استفاده کنند. پروفسور آندره گوندر فرانک در سال ۱۹۹۹م. در جایی می‌گفت که من صدای پای فاشیسم در واشنگتن را می‌شنوم. شاید اگر ۱۸- ۱۷ سال پیش کسی درباره این مسائل صحبت می‌کرد درباره او گفته می‌شد که یا دیوانه است یا ثبات ندارد. من با اینکه به این مسائل واقف هستم اما باز هم از به کار بردن عبارت فاشیسم ابا و از راست افراطی استفاده می‌کنم.

اطلاعات ما از امریکا و اروپا سیستماتیک نیست

وی افزود: اما پرسش این است که من از کدام موضع و مقام به این پدیده نگاه می‌کنم؟ من در ایران هستم و وضعیت و موضعم ایرانی است و می‌خواهم ببینم که آیا می‌توان برای این تغییر و تحولات چارچوبی تعریف کرد. سپس نتیجه آن تحلیل، چیزی باشد که موضع مرا تضعیف نکند بلکه موجب تقویت آن شود یا حداقل اگر آن هم امکان ندارد یک تصویر درست از جامعه امریکا و تحولات در اروپای غربی یا آنچه ما به آن غرب می‌گوییم، به من بدهد. اما از سوی دیگر، ما با یک مشکل اساسی‌تر رو به رو هستیم و آن این پرسش است که آیا اساسا وقتی که ما در موضع و مقام ایرانی هستیم، می‌توانیم تحلیل درستی از جامعه امریکا داشته باشیم؟ و آیا اطلاعات ما از این جامعه برای تحلیل آن کافی است؟ اینکه امریکا توانسته با وجود اینکه ما او را به عنوان مظهر استکبار می‌شناسیم، نخبگان را از ایران یا سراسر جهان به سوی خود جذب کند، نشان می‌دهد که ما هنوز شناختی نسبت به آن پیدا نکرده‌ایم و اطلاعات سیستماتیکی از او نداریم. درمورد اروپا نیز وضع به همین شکل است.

میری با اشاره به اینکه شناختی که ما از امریکا و اروپا داریم بیشتر در یک دامنه است، ادامه داد: این دامنه نیز امنیتی- نظامی است. تمام سعی و هم ما این بوده که امریکا و اروپا را به مثابه یک دیگری نظامی- امنیتی ببینیم. تا حدودی نیز کوشش کرده‌ایم با اروپا در زمینه تبادل دانشجو کار کنیم اما اساسا نتوانسته‌ایم فضای مشترکی را تعریف کنیم که در این فضا با وجود تمام اختلافاتی که داریم، بتوانیم منافع خود را تامین کنیم. به طور مثال، ما اختلافاتی را که چین با اتحادیه اروپا و امریکا دارد، نداریم زیرا چین اساسا بود آنها و آینده آنها را با شیوه اقتصاد خود هدف گرفته است و خود را به عنوان یک ابرقدرت در کنار آنها تعریف می‌کند. اگر برای توسعه چین معناهای مختلفی را در نظر بگیریم، یک معنای آن، این است که نه تنها امریکا و اروپا باید دفن شوند بلکه این تصور را دارد که در سال‌های ۲۰۴۰ تا ۲۰۵۰ سطح و کیفیت زندگی یک فرد چینی باید مانند سطح زندگی یک فرد متوسط در اروپا یا امریکا شود که این یک فاجعه برای محیط زیست است زیرا با توجه به جمعیت میلیاردی این کشور، در این کره خاکی باید ۵۰ تا صد برابر به طور مداوم، تولید صورت گیرد و توسعه پیدا کند تا چین بتواند به آن درجه برسد. به این معنا، بود چین و استمرار آن یعنی نابودی کل کره زمین.

ضرورت وجود فضاهای مشترک بین جوامع

میری معتقد است که اگر امریکایی‌ها و اروپاییان بخواهند دشمنی برای خود تصور کنند مسلما دشمنی قوی‌تر از چین برای آنها نخواهد بود افزود: اما چه اتفاقی می‌افتد که کشوری مثل چین یا معماران سیاست خارجی آن توانسته‌اند فضاهای مشترک فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و بعضا حتی اطلاعاتی را با آنها تعریف کنند و بتوانند در این فضاهای مشترک هم با یکدیگر دعوا و هم مصالحه و هم چانه‌زنی کنند. چه عقبه‌ای آنجا وجود داشته است و آیا این عقبه فقط نظامی است یا یک شیوه تفکر نیز به شمار می‌آید که من چینی چگونه با این دشمن یا رقیب، به نفع خود وارد تعامل شوم. این اتفاق هنوز در ایران نیفتاده است درحوزه حداقل معماران سیاست خارجی ایران این تغییر و تحول به وجود نیامده و اساسا وقتی می‌خواهند دیگری را برای افکار عمومی ترسیم کنند، راحت‌ترین روش یعنی ساده‌سازی مسئله دیگری را انتخاب می‌کنند و متاسفانه سیاست خارجی یا سیاستی را که ایران باید در سطح کلان در پیش بگیرد را تابع سیاست داخلی می‌کنیم. این باعث می‌شود در کوتاه‌مدت بتوانیم به اهدافی برسیم اما در بلندمدت ضرر می‌کنیم و نمی‌توانیم به درجه‌ای برسیم که از منظر فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و دانش به زیرساختی برسیم که بتوانیم دیگری را درست تصور کنیم.

صدای بازگشت سفیدپوستان برای بازپس گرفتن فضای عمومی جامعه

وی ادامه داد: اگر این مقدمه را بپذیریم، من فکر می‌کنم حداقل یکی از بنیان‌های بسیار مهم برآمدن راست‌افراطی در اروپا و امریکا، روابط و مناسبات نژادی است. یکی از اندیشمندان مهم در حوزه سنت پسا استعماری، مالکوم ایکس است. امریکایی سیاهپوستی که به اسلام می‌گرود و در سال ۱۹۶۴ نیز او را ترور می‌کنند. او در نامه‌های مکی خود- نامه‌هایی که از مکه می‌نویسد- می‌گوید جامعه امریکا و سیستم این کشور دچار سرطان پیچیده‌ای شده است و نام آن را سرطان نژادپرستی می‌گذارد. گرچه بعد از ترور او و مارتین لوترکینگ و بعد اعطای حقوقی که به سیاهپوستان و رنگین‌پوستان داده می‌شود و بعد از جنگ ویتنام، سیاست امریکا نسبت به رنگین‌پوستان تغییر می‌کند و برای مدتی فضا و مسائل نژادی به حاشیه می‌رود اما هرگز به طور کامل از بین نمی‌رود و هر گاه که فرصتی می‌یابد مثل یک دمل که سر باز می‌کند، خود را نشان می‌دهد.

جواد میری گفت: من فکر می‌کنم حداقل یکی از بنیان‌های بسیار مهم برآمدن راست‌افراطی در اروپا و امریکا، روابط و مناسبات نژادی است. یکی از اندیشمندان مهم در حوزه سنت پسا استعماری، مالکوم ایکس است. امریکایی سیاهپوستی که به اسلام می‌گرود و در سال ۱۹۶۴ نیز او را ترور می‌کنند.

زمانی که من به امریکا رفته بودم در بدو ورود از یک راننده تاکسی که اهل جاماییکا بود پرسیدم که آیا تبعیض نژادی را در امریکا تجربه کرده است یا خیر، با عصبانیت ترمز کرد و گفت این لجن – نکته منفی- گوشه ذهن من وجود دارد و در این سی سال پیوسته آن را دیده‌ام اما هرگز با آن چشم در چشم نمی‌شوم. یعنی نژاد به گونه سیستماتیک در امریکا و اروپای غربی، به عنوان عامل تمایز همواره وجود دارد. این جوامع، پیچیده هستند و نمی‌توان آنها را ساده‌سازی کرد اما برای فهم اینکه چرا به طور مثال، ترامپ توانسته در جامعه امریکا بالا بیاید من معتقد هستم که در این ۳۰ سال اخیر، با سیاست‌هایی که جامعه امریکا نسبت به اکثریت جامعه که سفیدپوستان آنگلوساکسون بودند ایجاد کرد، باعث شد سقوط فقرات جمعیتی امریکا و به ویژه با آمدن اوباما به کاخ سفید، احساس بیگانگی پیدا کند و آمدن ترامپ به گونه‌ای صدای بازگشت سفیدپوستان برای بازپس گرفتن فضای عمومی جامعه امریکا بود. اگر ما می‌خواهیم راست افراطی و ظهور آن را در اروپا به ویژه اروپای غربی و امریکا بفهمیم، باید مسئله مناسبات نژادی را نیز در نظر بگیریم. زیرا می‌توان گفت سیاست‌های مهاجرپذیری این کشورها به گونه‌ای مناسبات جمعیتی آنها را به هم ریخته است.


برچسب ها نظرات کاربران

هیچ نظری وجود ندارد