کد خبر : 200137
تاریخ درج خبر : 1397/04/14
تغییر اندازه نوشته

نگاهي به كتاب «دانشگاه‌ها در قرون وسطي»؛

تولد دانشگاه

ورژه دانشگاه‌هایی مثل دانشگاه پاریس و بولون را «دانشگاه‌های برآمده از مهاجرت» می‌خواند. نمونه دیگر دانشگاه‌های «تاسیس‌شده» هستند که مستقیما به دستور پاپ یا امپراتور ساخته شده‌اند.یکی از جالب‌ترین اقدامات ورژه آن است صرفا به شرح نحوه شکل‌گیری دانشگاه‌ها اکتفا نمی‌کند، بلکه به مشکلات و مصائب «دانشگاه‌ها همچون صنوف» در روابط و مناسبات‌شان با دو نهاد دولت و کلیسا نیز می‌پردازد.

به گزارش عطنا به نقل از اعتماد، به طور رسمی، حدود ٨۵ سال از تاسیس دانشگاه جدید در ایران می‌گذرد و تجربه‌های پیش از آن مثل مدرسه دارالفنون (١٢٣٠) و مدرسه علوم سیاسی (ص١٢٧٨) و دارالمعلمین مرکزی (١٢٩٨) را می‌توان مقدماتی برای بنای دانشگاه تهران در سال ١٣١٣ خورشیدی قلمداد کرد. در اروپا این تاریخ به حدود ٨٠٠ سال پیش باز می‌گردد: سده سیزدهم میلادی که برخی مورخان آن را «قرن دانشگاه‌ها» خوانده‌اند. البته تردیدی نیست که پیشینه آموزش عالی در ایران به سده‌های پیشین باز می‌گردد و برای نمونه می‌توان از دانشگاه گندی شاپور در ایران پیش از اسلام و نظامیه‌ها و مستنصریه‌ها و ربع رشیدی و… در سده‌های اسلامی یاد کرد. اما وجود این مراکز علمی-آموزشی، منافی این ادعا نیست که «دانشگاه» (university) نهادی نوآیین و جدید است، همچنان‌که در اروپای سده‌های میانه نیز، پیش از قرن سیزدهم میلادی، مدارس فراوان و مراکز آموزشی متعددی نظیر صومعه‌ها، دیرها، مدارس کوچک صرف و نحو، تدریس‌های خصوصی، مدارس محضرداری و… وجود داشت. اما تحولات ژرف و اساسی در عرصه‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در اروپا که از سوی برخی مورخان به عنوان سرآغاز عصر نوزایش شناخته می‌شود، سبب پدید آمدن دانشگاه، به منزله نهادی شد که در سیر تطوری خود، به یکی از اصلی‌ترین پایگاه‌های تجدد بدل شد.

کتاب «دانشگاه‌ها در قرون وسطی» نوشته نسبتا مختصر و مفید ژاک ورژه در واقع تحلیل و واکاوی همین تحولات است؛ به عبارت دقیق‌تر نویسنده این کتاب می‌کوشد نوری بر زمینه و زمانه‌ای که دانشگاه‌ها در بستر آن پا به منصه ظهور گذاشتند، بتاباند و در ادامه سیر تحولی که این نهاد در طول سیصد سال طی کرده را نشان دهد. ورژه معتقد است که با وجود پیشینه نهادهای آموزشی در تمدن غربی، دانشگاه‌ها موسساتی «جدید» بودند که طی سه قرن انحصار نسبی آموزش و تا حدود زیادی فرهنگ (حداقل فرهنگ رسمی) را از آن خود کردند. گذشته از خلأ جدی که در این زمینه در زبان فارسی احساس می‌‎شود، اثر حاضر در مقایسه با آثار پراکنده‌ موجودی که اطلاعاتی محدود در زمینه تولد و تحول دانشگاه‌ ارایه کرده‌اند، دو ویژگی مهم دارد؛ نخست اینکه عمده تاکید خود را کارکرد دانشگاه و مطالعه کارکرد دانشگاه گذاشته است. این در حالی است که آثار انگشت‌شمار دیگر، عمدتا نگاه خود را بر آموزه‌ها و محتویات آموزشی متمرکز کرده‌اند و در نتیجه زمینه اجتماعی نهاد دانشگاه را وانهاده‌اند. دومین ویژگی این اثر آن است که روایت تولد و تحول دانشگاه در سه قرن مذکور، در این کتاب نه به عنوان مقدمه‌ای برای ظهور عصر نوزایش بلکه به عنوان دورانی مستقل و در خود مورد بحث قرار گرفته است. اهمیت این موضوع از آنجاست که عمده پژوهش‌ها در مورد آن دوران، با عنوان جهت‌دار «قرون وسطی»، توجه خود را معطوف به رخدادهای بعدی می‌کنند و در نتیجه از آنچه واقعا در این دوره زمانی رخ داده غفلت می‌ورزند.

بخش اول کتاب، با عنوان تولد و تایید دانشگاه‌ها، نخست نشان می‌دهد که دانشگاه‌ها با مدارس موجود در قرن سیزدهم متفاوتند؛ مدارسی که نظام آموزشی آنها مبتنی بر برنامه قدیمی و مشهور صنایع «ثلاثی» (شامل دستور زبان، فن جدل، فن خطابه) و رباعی (شامل ریاضیات، هندسه، موسیقی و نجوم) بود. نویسنده ظهور دانشگاه‌هایی چون بولون و پاریس در ابتدای قرن دوازدهم را نتیجه نوزایش (رنسانس) می‌داند. سه اتفاق مهم که در این نوزایش نقش موثر دارند، عبارتند از: ١. ترجمه‌هایی که از قرون یازدهم و دوازدهم، وجوه فراموش‌شده فلسفه و علم یونانی را احیا کرد؛ ٢. توسعه شهری که از پیامدهای توسعه جمعیت‌شناختی عمومی غرب بود و به تقسیم کار و ظهور پیشه‌ها و گسترش مشارکت افقی میان گروه‌های انسانی انجامید و ٣. شرایط جدید زندگی آموزشی هم از جنبه کمی و هم از حیث کیفی که به نوعی «انقلاب آموزشی» منجر شد. از دل این تحولات بود که دو دانشگاه پاریس و بولون پدید آمدند. ورژه این دو را دانشگاه‌های «خودانگیخته» می‌خواند، زیرا نتیجه توسعه مدارس از پیش موجود هستند. مثال دیگر در این زمینه «دانشگاه آکسفورد» است. اما در این قرن نمونه‌های دیگری از دانشگاه نیز پدید آمدند، مثل دانشگاه کمبریج که حاصل جدایی از دانشگاه آکسفورد بود و ورژه آنها را «دانشگاه‌های برآمده از مهاجرت» می‌خواند. نمونه دیگر دانشگاه‌های «تاسیس‌شده» هستند که مستقیما به دستور پاپ یا امپراتور ساخته شده‌اند. یکی از جالب‌ترین اقدامات ورژه آن است که صرفا به شرح نحوه شکل‌گیری دانشگاه‌ها اکتفا نمی‌کند، بلکه به طور مفصل به مشکلات و مصائب «دانشگاه‌ها همچون صنوف» در روابط و مناسبات‌شان با دو نهاد دولت و کلیسا و کوشش مستمر دانشگاه‌ها برای کسب استقلال می‌پردازد.

نویسنده در بخش دوم به تغییر شکل دانشگاه و تحول در کارکردها و برنامه‌های آن می‌پردازد و علیه این نگرش رایج موضع می‌گیرد که دانشگاه در اواخر قرون وسطی را رو به زوال می‌خواند. در این بخش او با نگاهی روش‌مند، در فصولی جداگانه، مناسبات دانشگاه با سه نهاد عمده یعنی کلیسا، دولت و جامعه را وارسی می‌کند و نشان می‌دهد که در پایان این دوره میان آموزش متصلی تئولوژی دانشگاهی و مقتضیات احساس دینی فاصله زیادی پدید آمده بود.» استقلال سنتی، که رسما حفظ شده بود، زیر کودتاها متلاشی شد؛ اشرافی‌سازی محیط‌های دانشگاه و توسعه مدارس عالی اصول تعلیم و تربیت مدرسی را نیز ویران کردند؛ موفقیت‌ آرمان‌های اومانیستی ایده استادی همچون حرفه و دانش همچون کار را بی‌اعتبار کرد» و در نتیجه میان دانش و آموزش فاصله افتاد. با این‌همه این پایان تاریخ دانشگاه در اروپا نبود. به عقیده نویسنده، دانشگاه‌‎های عصر تجدید حیات فرهنگی غرب (رنسانس)، از دل همین معضلات پدید آمدند و اگرچه نقش فرهنگی‌شان در مقایسه با سده‌های پیشین کمرنگ شد، اما ظهور نام‌هایی چون گالیله، نشان‌دهنده اهمیت آنهاست.

گذشته از علایق پژوهشی، آنچه مطالعه کتاب «دانشگاه‌ها در قرون وسطی» را به ویژه برای ما ایرانیان حائز اهمیت می‌سازد، مشابهت دشواری‌ها و مصائبی است که این نهاد در بدو تولد و تحولش در ایران در حال حاضر تجربه می‌کند. کتاب ژاک ورژه نشان می‌دهد که ایده استقلال دانشگاه در طول تاریخ پرسنگلاخ آن، همواره دغدغه دانشگاهیان بوده است، امری که به دلیل اهمیت انکارناپذیر این نهاد، همیشه از سوی سایرین اعم از دولت، جامعه و سایر نهادهای تاثیرگذار، مورد دست‌اندازی و تعرض قرار گرفته است، به بهانه‎‌های واهی و در اصل برای ثبت کردن نشان اقتدار خود بر نهادی که متولی تولید و توزیع دانش است و این گواهی‌ای است آشکار از همبستگی دانایی و قدرت.

گزارش: محسن آزموده-اعتماد

به اشتراک بگذارید
AtnaNews Telegram
اخبار مرتبط

برچسب ها
نظرات کاربران

هیچ نظری وجود ندارد