کد خبر : 137589
تاریخ درج خبر : 1396/06/13
تغییر اندازه نوشته

ابوذر قاسمی‌نژاد:

هیاهوی جامعه‌شناس در پرتو جامعه‌شناسی‌های روزمره

امروزه، جامعه­‌شناسی­‌های روزمره با پشتوانۀ مطالعات فرهنگی و علم نشانه­‌شناسی منجر به اضمحلال فراروایت­‌ها شده، بنیان­‌های جامعه­‌شناسی را بی­‌مسمی ساخته و یک حفرۀ سیاه به وجود آورده که هرچیزی به اسم جامعه‌­شناسی به درون آن ریخته می­‌شود، اما خروجی ماندگار آن مشخص نیست خروجی­‌های که اثر عمیقی بر جامعه فلاکت‌زده، بحران‌زده و مدرک­‌گرا داشته باشد.

ابوذر قاسمی‌نژاد*-عطنا؛ ظهور علم جامعه شناسی مقارن با گسست از نظم کهن به وضعیت جدید بود که با انفکاک از علوم پیشین، من جمله فلسفه توانست در تنگنای ضرورت‌های حاصل از تحولات رخ داده، به تبیین مسائل برآمده از این تحولات بپردازد.

جامعه‌شناسی یک ضرورت بود نه یک کالا که باید مصرف می­‌شد؛ این ضرورت را شکاف حاصل از گذار از سنت به مدرن ایجاد کرده بود که انسان و زندگی اجتماعی او را متحول کرده بود. علم توصیف و تبیین این شرایط شکننده، دست پرورده الزامات و نیازها بود، نه امری لوکس و یا برآمده از تمایلات دولت‌مردان و علائق روشنفکری فرد یا افراد خاص.

با تکوین نظریات متعددی که در این حوزه از دانش صورت گرفت، هم­‌آهنگی و تلاقی تحولات اجتماعی با نظریات تبیین­‌کننده این تحولات، چیزی بود که اثربخشی و قدرت انتقادی این حوزه را دوچندان می‌ساخت اما، با تحولاتی که امروزه بر جوامع مختلف عارض شده (از جمله رسانه‌­ای شدن زندگی بشر و یا فلسفه‌­زدایی از علوم اجتماعی)، در مواردی جامعه‌­شناسی قدرت توصیف، تبیین و پیش‌بینی تحولات را از دست داده است.

عدم انطباق و یا تبیین تئوری­‌های جامعه‌­شناسی، در تبیین این تحولات سریع و کم عمق، نوعی ذهنیت از هم­‌گسیخته برای این حوزه ایجاد کرده است. بدین معنا که صرفا یا این تحولات را توصیف می‌­کند و لاجرم از تبیین و پیش­‌بینی نظم آینده زندگی بشر ناکام می‌ماند و یا به علوم دیگر برای فهم نظری خویش تمسک می‌جوید.

اشاره کنم که منظور از پیش‌بینی، نگاهی هگلی، مارکس‌­گونه و نسبت به زندگی بشر نیست، زیرا این رویکردها آزمون خود را پس داده‌اند و اساساً نسخه پیچیدن در هر دستگاه نظری‌­ برای انسان و جامعه متحول چیزی جز توهم نیست، منظور ارتباط برقرار کردن با متن جامعه و واقعیت‌­های اجتماعی به منظور زیست­‌پذیر کردن اجتماعات انسانی به مدت طولانی است.

در سُنت «مارکسی-وبری-دورکمی» که مستقیماً با واقعیت اجتماعی در ارتباط بودند، مثلث «جامعه­‌شناس، جامعه و جامعه­‌شناسی» تا مدت‌ها همپای هم بودند، به نحوی که سنت‌­های فکری حاصل از این دوره تا دهه‌ها الهام بخش افراد و جوامع بودند.

با گذر از این سُنت عمیق، فضا برای ظهور جامعه­‌شناسی‌­های روزمره باز شد؛ جامعه‌شناسی‌هایی که عمدتاً در اکنون به سر می­‌برند. جامعه‌شناسی­‌های روزمره (مانند: جامعه­‌شناسی شعر، احساس، ورزش، تخیل و اخیراً جامعه‌شناسی راه و ترابری، آب-فاضلاب و هوافضا نیز در برخی دانشگاه‌های پیش­رو و مدرک­‌فروش شکل گرفته است!) فقر را، نابرابری را، مهاجرت­‌ها را، خشکسالی را، بیکاری را، نظم و تغییر را، شهرنشینی افسارگسیخته را که هر کدام پایه­‌های تمدنی ما را می‌لرزاند، کنار ­گذارده و به مجاز و تصادف رو می‌­آورند.

حتی امروزه این جریان برای تبیین مسائل، نیازی به نظریه‌پردازی نمی‌بیند و تاریخ آن را تمام شده می­‌داند، چون جامعه‌­سازی و نیل به وضع مطلوب هدف نیست، هدف ایجاد آماری‌ ساختگی برای مصرف بازار کار و غیره است.

به هر حال، این نگاه مثلث فوق را در هم می‌­شکند. ابتدا ارتباط جامعه‌شناس با واقعیت را می‌گسلد و در مرحله بعد او را به برده پروژه­‌ها با خروجی‌های مشخص تبدیل می­‌کند و دوم این علم را در حد علم توصیف کنش‌­های سطحی روزمره فرو می­‌کاهد؛ چیزی که علم آمار و جدول­‌سازی، اقتصاد رفتاری با نگاه اثباتی و روانشناسی(اجتماعی) با نگاه کنترلی و شبه‌آزمایشی خویش هم می‌­تواند آن را انجام دهد.

مشکل دقیقا از اینجا شروع شد و بحران‌ها سربر آوردند. گذر از نگاه کلاسیک و در عین حال عمیق به جامعه، بحران های برای جامعه‌شناسی ایجاد کرد. یک دلیل این بحران‌ها، سبقت واقعیت بر نظریه‌­پردازی بود.

جامعه­‌شناس‌ با واقعیت­‌ها همگام نشدند و قدرت تئوری‌­پردازی کمتر شد، نظریه عقب ماند، جامعه مورد غفلت واقع شد و جامعه­‌شناس‌­ها بدون توجه به سنت­‌های فکری و به صورت «فانتزی و من دوست دارم» وارد معادلات می‌‌­شوند و از پستویی که دوست دارند و به زعم آن‌ها «کمتر کار شده و جدید است»، به مباحث می‌­پردازند و به سرعت با تولید چند مقاله در حوزه‌های گوناگون و ناهمگون به متخصص و به اصطلاح جامعه­شناس تبدیل می‌­شود.

بحران‌های پیش­رو، سیاسی، نظری و روشی هستند، جنس بحران­ها درونی هستند نه بیرونی و ناشی از هجمه گروهی خاص به این حوزه. نقدی درونی است نه بیرونی؛ در واقع، جامعه‌شناسی کردن جامعه­‌شناسی است.

عدم جذب گروه‌های خاص و کمرنگ شدن عُلقه‌­های چپ‌­گرایانه جامعه‌­شناسی از یک سو و عدم اجماع نظری و به تبع آن اغتشاشات روش­‌شناسانه از سوی دیگر از پیامدهای این امر هستند که این حوزه را در موضع تدافعی قرار داده‌­اند.در مواردی فرو رفتن عمیق و ناصواب در روش­‌های تفریدی-تفسیری و عدم ­اجماع نظری حتی در دروس پایه جامعه‌شناسی باعث شده که به راحتی اندک تحقیقات متقن جامعه­‌شناسی که توصیف و تبیین موثرتری از شرایط بدست می‌دهند، بایگانی شوند. نه مناقشات نظری، نه روش‌های کیفی با مصاحبه‌­های عمیق و تفاسیر ذهنی و نسبی، نه علیت­‌های تکراری و بی‌مایۀ و نه پنل­‌های طولی، هیچکدام این مشکلات را حل نکرده‌اند.

 

کتاب‌ها در کتابخانه ها خاک می‌­خوردند و سالن‌های مطالعه خالی‌اند؛ تحلیل‌های مملو از حب و بغض، دسته‌بندی­‌های بی‌­مایۀ سیاسی بودنِ منفعلانه نه سیاسی­‌شدن فعالانه. کار عالم اجتماعی تحلیل و تبیین وضعیت اجتماعی (البته با ابتنا بر وابستگی به مسیر طی شده) است، نه تخریب، نه تمجید و تحسین.

جامعه­‌شناسی روزمره هرچند به لایه‌­های زیرین جامعه روی می‌­آورد، اما نقیصۀ مهم آن این است که یافته‌­های آن فاقد اعتبار بیرونی هستند و بیشتر کاربردی سازمانی دارند تا به سرعت مصرف شوند. این به معنای تعلیق چیز کلان­‌تری به اسم جامعه است؛ فرو ریختن ضلع مهم مثلث فوق (جامعه) است؛ این یعنی راه را برای روان­شناسی اجتماعی بازکردن و حرکت به سوی انفعال و روزمرگی؛ به قول اریک فروم «این یعنی دنیا می‌­تواند به من حمله کند، بدون اینکه من قادر باشم واکنشی نشان دهم».

این چیزی است که مطلوب رویکردهای غیرجامعه‌شناسانه و محافظه­‌کارانه است، زیرا نه تنها نظم کلان را به چالش نمی­‌کشد، بلکه جامعه‌شناسی را به کالایی تبدیل می­‌کنند که باید در سپهر استعمار دولت و بازار، به موارد خاص و خرد بپردازد، سریع دستاوردهای آن را مصرف کرد و در عین حال ردی از آن برجا نگذاشت.

این چیزی است که لازمه سرمایه‌­داری بازار و فلسفه حاکم بر آن، یعنی تجاری‌­شدن علم است، زیرا در این دیدگاه چیزی به نام جامعه وجود ندارد که بررسی عمیق نظری شود و در مورد آن به تفحص و فلسفه­‌ورزی پرداخت. به راحتی، در یک پروسه منظم و ساختاریافته تولید مسئله میشود، با جامعه شناسی‌های روزمره به آن پرداخته می­شود، به آن مسئله پاسخ داده می­‌شود، و در نهایت با رفع آن مسئله تاریخ مصرف آن به سر می­‌رسد. در این پروسه چه نیازی به جامعه‌شناسی، چون جامعه­‌ای وجود ندارد که بررسی شود.

حتی شگفت‌­آورتر، در مواردی خود جامعه­‌شناسی خوانده‌ها منکر وجود و اهمیت فلسفه­‎ورزی و تاملات فلسفی در این رشته می‌شوند و با نگاهی صرفا تجربی ناخوداگاه نگاه شی­‌گونه به جامعه و انسان را تعمیق می‌بخشند و راه را به حاشیه راندن این حوزه باز می‌کنند.

مخاطرات این روند از دو جهت است: یک، مغفول ماندن تاریخ و دوم حاشیه راندن فلسفه. غفلت از تاریخ و فلسفه یعنی، غفلت از زیربناهای شکل‌گیری نظریات جامعه­‌شناسی و لاجرم نداشتن فهم نظری و شکل‌گیری اذهان گرفتار در یورش امواج متعدد محرک‌ها و مسائل اجتماعی که علوم‌اجتماعی‌خوان را به ضبط صوتی تبدیل می‌­کند که به ذخیره کردن اطلاعات می­‌پردازد، بدون اینکه قدرت پردازش اطلاعات داشته باشد.

در این وادی، فقط باید به سرعت تولید کرد، چه در میدان انقلاب و چه در میدان آزاد در این روزمرگی، فقط باید نتایج مطالعات را مصرف کرد تا گلوی تازه کرد برای تولید بیشتر مقالات علمی!. لازمۀ مصرف­ کردن هم این است که به مذاق خریدار (دولت و بازار) خوش بیاید نه جامعه شناس.

چیزی انجام می­‌گیرد که لزوماً مراد علم جامعه­‌شناسی و جامعه­‌شناس نیست، بلکه مراد دیگری است. این بدترین ضربه بر مثلث فوق است؛ حاشیه بردن و طرد جامعه در یک هم‌دستی خرفت­‌کننده. حرکت شتابان به سوی جامعه‌شناسی سیاست گذار و پروژه محور، که عده‌­ایی تصور می­‌کنند ورود جامعه‌شناسی به حوزه کاربرد و عمل است، خنثی­‌کردن منش انتقادی و حتی حرفه‌ایی این حوزه است.

بین­‌رشته­‌ای شدن علوم، نوعی بازگشت به مبادی  همگرایانۀ علوم و نوعی توجه به فلسفه، برای فرار از این آنومی علمی در بین علوم، از جمله جامعه­‌شناسی است.

امروزه، جامعه­‌شناسی­‌های روزمره با پشتوانه مطالعات فرهنگی و علم نشانه­‌شناسی (علی رغم فواید آن) رفته­‌رفته با تاسی از اضمحلال فراروایت­‌ها، فلسفه و تاریخ (بنیان­‌های جامعه­‌شناسی) را بی‌­مُسمی ساخته و یک حفره سیاه را به وجود آورده که هرچیزی به اسم جامعه­‌شناسی به درون آن ریخته می­‌شود، اما خروجی ماندگار آن مشخص نیست خروجی­‌ای که اثر عمیقی بر جامعۀ فلاکت زده، جامعه‌شناسی بحران‌زده و جامعه‌شناس مدرک­‌گرا «که فقط اسم جامعه‌شناس را یدک می­‌کشد»، داشته باشد؛ البته می­‌توان چند مقاله نوشت و چند میلیون هم به جیب زد.

این روند باعث شده که هر چیزی نام جامعه‌شناسی به خود بگیرد، اما نه جنگ تئوریکی شکل بگیرد و نه دغدغه روش‌شناختی و نه تکاپوی تولید معناسازی انجام پذیرد؛ هر چه هست فقط نام است: «جامعه­‌شناس» «ما جامعه­‌شناس‌­ها» و دیگر هیچ! نه تحلیلی نظری و هنجار متقن علمی.

در مواردی تحلیلی برای ابراز وجود و معنا نیز در کانال های مجازی صورت می‌­گیرد، در صورتی که کتاب‌ها در کتابخانه‌ها خاک می‌خوردند و سالن‌های مطالعه خالی‌اند؛ تحلیل‌های مملو از حب و بغض، دسته بندی­‌های بی‌­مایۀ سیاسی بودنِ منفعلانه نه سیاسی­‌شدن فعالانه. کار عالم اجتماعی تحلیل و تبیین وضعیت اجتماعی (البته با ابتنا بر وابستگی به مسیر طی شده) است، نه تخریب، نه تمجید و تحسین.

نگاهی به شکل‌گیری گروه‌ها و اجتماعات مجازی و خیالین در فضای مجازی بیندازیم، متوجه می‌شویم که «من می‌اندیشم» به «من احساس می‌کنم» و یا «من دیده می‌شوم» تبدیل شده است. «من می‌اندیشم، پس هستم» توجه به بنیادها و هستی­‌مان است، اما «من دیده می‌شوم»، حضور و ظهوری بر اساس انگیزه‌های ناپایدار و فی­‌البداهه است نه هیچ چیز دیگر که در این فرایند علوم اجتماعی به برندیگ تبدیل شده است.

از برند مدرک‌گرایی تا خلق کانال‌ها و گروه‌هایی با عناوین مختلف که محتوای دانش خلق‌الساعه و فی‌­الفور (بدون تفکر و برای دیده شدن و لایک گذاشتن) ترجمان این وضعیت ملال­‌آور و شگفت‌انگیز را به خوبی نشان می‌دهد. (بماند که در برخی دانشگاه‌ها دانشجوی دکترا پذیرفته می‌­شود در صورتی که حداقل­‎های آموزشی تربیت دانشجوی دکترا ندارند و یا بعضی دانشگاه‌ها در مقطع دکترا، در گرایش‌های مثل جامعه­‌شناسی ورزش دانشجو می‌پذیرند در صورتی که در دانشگاهی برتر دنیا هم این گرایش جا نیفتاده است!).

به قول باومن: «چه مسخره است؛ چه بیهوده است؛ چه مضحک است و چه بلاهت دون­‌کیشوت واری» نتیجه این تراژدی این است که امر خاص اجتماعی کمرنگ شده و در عوض در پرتو نسبی­‌اندیشی بی‌بنیاد، عادت قضاوت در تفاسیر پررنگ‌تر شده است و فقط عادات ذهن به ما جهت می­‌دهد.

دقت کنید که امروزه مقولات عمیقا جامعه­‌شناسانه نظیر: فقر، زوال سرمایه­‌های اجتماعی، فوران طلاق، بیداد بیکاری و نابرابری به راحتی کلیشه تلقی می‌­شوند و در مطالعات اجتماعی تکراری محسوب شده، در عوض طرد می‌شوند و این که خود یکی از نتایج فقر است، مورد توجه قرار می‌گیرد. “چه بلاهت دون­‌کیشوت واری”.

این خوانش­‌های علاقه‌­محورِ جامعه‌­شناسی­‌های قارچ‌گونه روزمره، (کاملا واقفیم که مهم هستند اما ثانویه و در جای خود)، راه را بر ایستارهای نظری و روشی کلان و نیز پیروی قاعده‌­مند از پارادایم های نظری، بسته است و ما را فاقد دستگاه نظری منسجمی می‌کند که از طریق آن به جامعه بنگریم، تحلیل و تبیین قاعده­‌مند را بیاموزیم.

از قضا، شاید به این دلیل است که برای هر مسئله‌­ای حرف و نظری داریم. این بحران‌ها، بینش جامعه‌­شناختی دانش­‌آموخته را خشکانده و ماموریت علمی آن را که انتقاد سازنده، علمی و نظامند بر وضع نابسامان موجود به منظور نیل به وضع مطلوب است، را در سایه قرار داده است، این روزمرگی با عمق و کیفیت اصطکاک دارد و اثری عمیق برجای نمی­‌گذارد و فاقد اثر واقعی است.

سوای درماندگی جامعه­‌شناس در بین انبوهی از مسائل خرد و ثانویه، هر چیزی به راحتی نام جامعه­‌شناسی بر خود می‌­گیرد و این امر رویارویی ما را در مواجهه با مسائل اجتماعی اولیه و مهم بی­‌ابزار می­کند. شاید روی آوردن به یک جامعه­‌شناسی عمومی، باعث شود که جامعه­‌شناسی هم پدران خود را فراموش نکند و هم کارویژه درونی خود را (کشف مسائل اجتماعی و حمله بر شرایط نامطلوب) را از سرگیرد و از این طریق هم بر محافظه­‌کاری خود غلبه کند و هم از ابتذال این رشته با نامیدن هر چیزی به اسم جامعه‌­شناسی جلوگیری کند.

این حوزه با این وضعیت، نمی‌­تواند مسرت‌­بخش باشد و به جامعه جهت دهد، زیرا با ظهور این افسارگیسختگی نظری، طرد فلسفه، تاریخ و عقلانیتی که این وضعیت ایجاد کرده است، دیگر این جامعه‌­شناسی نمی­‌تواند جهت دهندۀ جامعه باشد. این جامعه­‌شناسی‌های روزمره این درک را ایجاد می‌کنند که هر چه هست امروز است و باید مصرف شود و حتما باید در یک جا به کار آید، در غیر این صورت بی کاربرد، بی اثر و ناموزون با شرایط خوانده می‌شود.

این تخصصی شدن­‌های افراطی و افسارگسیخته در جامعه‌شناسی، ممکن است هیجان و آزادی ناشی از انجام دادن هر موضوعی را برای ما فراهم سازد، اما اثر عمیق و ماندگاری بر جا نمی‌گذارد. شاید بتوان گفت، بین­‌رشته­‌ای شدن علوم، نوعی بازگشت به مبادی  همگرایانۀ علوم و نوعی توجه به فلسفه، برای فرار از این آنومی علمی در بین علوم، از جمله جامعه­‌شناسی است.

*دانشجوی دکترای دانشگاه علامه طباطبائی

به اشتراک بگذارید
AtnaNews Telegram
اخبار مرتبط

برچسب ها
نظرات کاربران

هیچ نظری وجود ندارد